تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢

عشق آتشين

شبى دارم دراز و تيره ، همچون تار گيسويت * دلى دارم پريشان ، همچو موى عنبرين بويت ز مژگان خارها در جويبار ديدگان بستم * كه ماند سخت‌دل و ز صاف اشك آبى زنم كويت دل ديوانه‌ام ملك ملامت را مسخر كرد * طريق مملكت‌گيرى دلم آموخت ز ابرويت شميم مشك تا تارى چه باشد پيش آن كاكل ؟ * عنبر و غبر سارا كجا و زلف جادويت ؟ ز تار موى شبرنگت نمودى تيره ، روز ما * بفرما تا برافروزد فروغى شعلهء رويت دل‌افسرده « اسرار » بس زهد ريا دارد * چه شد آن برق عالم سوز عشق آتشين خويت

نسيم بهارى

گر آسمان دوسه روزى به مدعا گردد * بود كه گوشه ، چشمى به‌سوى ما گردد نشسته‌ام به رهت روز و شب به اميدى * كه خاك راه توام بلكه توتيا گردد اگر تو زهر چشانى مرا بو ترياق * و گر تو درد رسانى مرا دوا گردد ز غنچهء لبش ار عقدهء دلم نگشاد * كجا نسيم بهارى گره‌گشا گردد همين نه بلبل دستان سرايت « اسرار » است * كه بر سراغ تو در هر چمن صبا گردد

اى ضم

حسن رخى كان تو راست ماه ندارد * كو برخش طرّهء سياه ندارد اين چه گياه خط است و اين چه گل روى * خلد چو اين گل چون آن گياه ندارد