عشق آتشين
شبى دارم دراز و تيره ، همچون تار گيسويت * دلى دارم پريشان ، همچو موى عنبرين بويت
ز مژگان خارها در جويبار ديدگان بستم * كه ماند سختدل و ز صاف اشك آبى زنم كويت
دل ديوانهام ملك ملامت را مسخر كرد * طريق مملكتگيرى دلم آموخت ز ابرويت
شميم مشك تا تارى چه باشد پيش آن كاكل ؟ * عنبر و غبر سارا كجا و زلف جادويت ؟
ز تار موى شبرنگت نمودى تيره ، روز ما * بفرما تا برافروزد فروغى شعلهء رويت
دلافسرده « اسرار » بس زهد ريا دارد * چه شد آن برق عالم سوز عشق آتشين خويت
نسيم بهارى
گر آسمان دوسه روزى به مدعا گردد * بود كه گوشه ، چشمى بهسوى ما گردد
نشستهام به رهت روز و شب به اميدى * كه خاك راه توام بلكه توتيا گردد
اگر تو زهر چشانى مرا بو ترياق * و گر تو درد رسانى مرا دوا گردد
ز غنچهء لبش ار عقدهء دلم نگشاد * كجا نسيم بهارى گرهگشا گردد
همين نه بلبل دستان سرايت « اسرار » است * كه بر سراغ تو در هر چمن صبا گردد
اى ضم
حسن رخى كان تو راست ماه ندارد * كو برخش طرّهء سياه ندارد
اين چه گياه خط است و اين چه گل روى * خلد چو اين گل چون آن گياه ندارد