درّ كه نهان كردهاى به حقّهء ياقوت * جوهرهاى را نبوده ، شاه ندارد
دل كه به يغما ربودى از كف او جان * غير دو چشم خودت گواه ندارد
بلعجبىهاى عشق بين كه مسخّر * كرده جهان آن شه و سپاه ندارد
صبر و خرد ، دين و دل قرار و توانم * برده به حدّى كه سينه آه ندارد
اى صنم ! « اسرار » را مَران ز در خويش * زان كه به غير از درت پناه ندارد
سخن عشق
ما ز ميخانهء عشقيم ، گدايانى چند * بادهنوشان و خموشان و خروشانى چند
آتش عشق بدين سوز نبوده است نخست * هركه پيدا شده بر وى زده دامانى چند
اى كه در حضرت او يافتهاى يار ببر * عرضهء بندگى بىسر و سامانى چند
كاى شه كشور حسن وَ ملِك مُلك وجود * منتظر بر سر راهند غلامانى چند
عشق ، صلح كل و باقى ، همه جنگ است و جدل * عاشقان جمع فرق جمع پريشانى چند
سخن عشق يكى بود ولى آوردند * اين سخنها به ميان زمرهء نادانى چند
آنكه جويد حرمش گو : به سر كوى دل آى ! * نيست حاجت كه كند قطع بيابانى چند
زاهد از بادهفروشان بگذر ! دين مفروش * خردهبينهاست درين حلقه و رندانى چند
نه در اختر حركت بود و نه در قطب سكون * گر نبودى به زمين ، خاكنشينانى چند
اى كه مغرور به جاه دوسه روزى بر ما * كشش سلسلهء دوهر ، بود آنى چند
هر در « اسرار » كه بر روى دلت بربندند * رو ! گشايش طلب : از همت مردانى چند
طوطى گويا
دل بشد از دست ياران : فكر درمانش كنيد * مرهم زخمى عجين از آب پيكانى كنيد
شهسوارم مىرود ، اى اشك ! راهش را ببند * اى سپاه ناله ! زود آهنگ ميدانش كنيد
گر رود از اشك سيلانگيز و آه شعلهخيز * شور محشر مىشود ، ياران پشيمانش كنيد
خسرو چابك سوارم ، عزم جولان كرده است * معشر عشاق ! سرها گوى چوگانش كنيد