تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
درّ كه نهان كرده‌اى به حقّهء ياقوت * جوهره‌اى را نبوده ، شاه ندارد دل كه به يغما ربودى از كف او جان * غير دو چشم خودت گواه ندارد بلعجبىهاى عشق بين كه مسخّر * كرده جهان آن شه و سپاه ندارد صبر و خرد ، دين و دل قرار و توانم * برده به حدّى كه سينه آه ندارد اى صنم ! « اسرار » را مَران ز در خويش * زان كه به غير از درت پناه ندارد

سخن عشق

ما ز ميخانهء عشقيم ، گدايانى چند * باده‌نوشان و خموشان و خروشانى چند آتش عشق بدين سوز نبوده است نخست * هركه پيدا شده بر وى زده دامانى چند اى كه در حضرت او يافته‌اى يار ببر * عرضهء بندگى بىسر و سامانى چند كاى شه كشور حسن وَ ملِك مُلك وجود * منتظر بر سر راهند غلامانى چند عشق ، صلح كل و باقى ، همه جنگ است و جدل * عاشقان جمع فرق جمع پريشانى چند سخن عشق يكى بود ولى آوردند * اين سخن‌ها به ميان زمرهء نادانى چند آنكه جويد حرمش گو : به سر كوى دل آى ! * نيست حاجت كه كند قطع بيابانى چند زاهد از باده‌فروشان بگذر ! دين مفروش * خرده‌بين‌هاست درين حلقه و رندانى چند نه در اختر حركت بود و نه در قطب سكون * گر نبودى به زمين ، خاك‌نشينانى چند اى كه مغرور به جاه دوسه روزى بر ما * كشش سلسلهء دوهر ، بود آنى چند هر در « اسرار » كه بر روى دلت بربندند * رو ! گشايش طلب : از همت مردانى چند

طوطى گويا

دل بشد از دست ياران : فكر درمانش كنيد * مرهم زخمى عجين از آب پيكانى كنيد شهسوارم مىرود ، اى اشك ! راهش را ببند * اى سپاه ناله ! زود آهنگ ميدانش كنيد گر رود از اشك سيل‌انگيز و آه شعله‌خيز * شور محشر مىشود ، ياران پشيمانش كنيد خسرو چابك سوارم ، عزم جولان كرده است * معشر عشاق ! سرها گوى چوگانش كنيد