مىستيزد فارس گردون به ما ، اى همدلان * از خدنگ آه دلها ، تيربارانش كنيد
آن دل نازك ندارد طاقت فرياد و داد * دادخواهان ! دست خود كوته ز دامانش كنيد
وادى غم هر كف خاكيش جانى يا دلى است * رهروان ! ترك دلوجان در بيابانش كنيد
طوطى گوياى « اسرار » از فراقش تلخ كام * زان لب شكرشكن در شِكّرستانش كنيد
صحيفهء حُسن
گل مىدمد ز شاخ و وزد باد نوبهار * ساقى تفقدى كن و جامى ز مى بيار
در كشتزار حسن رخش ، سبزه مىدمد * رخش نظر بر آن به تفرج به سبزهزار
يك صفحه از صحيفهء حسنت بود بهشت * در باب شرح وصل تو فصلى است نوبهار
درياى خون ، به سينهء ما موج مىزند * منعم مكن ز گريه كه نبود به اختيار
محرم نبود مردم چشمم به روز وصل * شد ديده دجله تا كه رود غير بر كنار
از سرّ آن دهان همه « اسرار » شد وجود * زان سبزهوار خط بشد اين خطّه سبزوار
دل گمكشته
مدّتى شد دل گمكشته نيامد خبرش * يا رب از چرخ جفاپيشه چه آمد به سرش
عهد كردم كه برويم به مژه ميكدهها * گر غريبم به سلامت برسد از سفرش
اى صبا ! گر روى از خطهء چين زلفش * پرسش دل بنما ، بلكه بيابى اثرش
حال دل عرضه نمائيد بر پير مغان * تا مگر ياد كند وقت دعاى سحرش
به اميدى كه سفر كردهام آيد روزى * دمبهدم آب زند چشم ترم رهگذرش
تا كه « اسرار » بيابد دل گمگشتهء خويش * كرده نذر سگ كوئى همه لخت جگرش
حافظ
هزاران آفرين بر جان حافظ * همه غرقيم در احسان حافظ
ز هفتم آسمان غيب آمد * لسان الغيب اندر شان حافظ