واقف اسرار
دمى نه ، كار ز وى مرگ بر زبانم نيست * چرا ؟ كه طاقت بيداد آسمانم نيست
به زير تيغ تو من پر زدن هوس دارم * هواى بالفشانى به بوستانم نيست
خوشم كه نيست مرا روزن از قفس سوى باغ * كه تاب ديدن كلچين و باغبانم نيست
ميان آتش و آبم ز ديده و دل خويش * شبى كه جاى بر آن خاك آستانم نيست
به گوشهى قفسش خو گرفتهام چندان * كه گر رها كندم ، ذوق آشيانم نيست
دلت چو واقف « اسرار » و نكتهدان باشد * چه غم ! به ساحت قرب تو گر بيانم نيست
الهى
الهى بر دلم ابواب تسليم و رضا بگشا * به روى ما ، درى از رحمت بىمنتها بگشا
رهى ما را بسوى كعبه صدق و صفا بنما * درى ما ، را به صوب گلشن فقر و فنا بگشا
به بسط وجه و اطلاق جبين اهل تسليمت * گره وا كن ز ابرو ، عقدههاى كار ما بگشا
به عقد گيسوان پردهء عصمتنشينانت * ز لطفت برقع از روى عروس مدّعا بگشا
درون تيرهاى دارم ز خاطرهاى نفسانى * به سينه مطلعى از روزن نور و ضيا بگشا
بود دل چند رنجور از خمار و بسته ميخانه * بر اين دردى كش دردت در دارالشفا بگشا
درون درد پروردى بده كايد عذابش عذب * ببند اين ديده بدبين ما چشم صفا بگشا
از اين ناصاف آب درگذر ، افزود سوز جان * بسوى جويبار دل ره از عين بقا بگشا
پرافشان در هوايت طايران و مرغ دل در بند * پروبال دلم در آن فضاى جانفزا بگشا
ز پيچوتاب راه عشق اندر وادى حيرت * مرا افتاده مشكلها تو اى مشكلگشا بگشا
در گنجينهء حق اليقين را نام تو مفتاح * به پير مسلك آموز و جوان پارسا بگشا
ز غم لبريز و خوندل چون صراحى تابكى « اسرار » * گشاده رو چو جامم ساز و نطق بانوا بگشا