درس غم و عشق
آنچه در مدرسه ، عمرى است كه اندوختمى * به يكى عشوهء ساقى ، همه بفروختمى
در دبستان ازل ، روز نخست ، از استاد * بجز از درس غم و عشق ، نياموختمى
نقشت اى سرو قباپوش : نشستى بر دل * ديدهء دل به دو كون از همه گل دوختمى
مستى و بادهكشىها كه شدى پيشهء ما * شيوههائى است كه از چشم تو آموختمى
آخر اى ابر گهربار ! روا كى باشد * عالمى كام روا از تو و من سوختمى
تيره شد روز من « اسرار » چو شام ديجور * گرچه صد مشعله هردم ز دل افروختمى
بت خونخوار
صبا برگو به آن شيرين كه گاهى * چه باشد گر كنى بر ما نگاهى
اگر بر ما گدايان رحمت آرى * تو كاندر كشور دل پادشاهى
مدام از عمر برخوردار باشى * اجِب ربّى رجائى يا الهى
جفا از حد مبر جانا كه ترسم * بسوزانم دوعالم را به آهى
ز بيم مدعى تا چند و تا كى * رود دلبر به راهى من به راهى
ره دل زد به صورت خوش بيانى * دهد چشمش بدين معنى گواهى
خدا را زان بت خونخوار پرسيد * كه « اسرار » حزين دارد گناهى ؟
آتش هواى تو
اى آتش هواى تو در جان عالمى * در عهد تو نديده كسى عيش خرّمى
از حال من مپرس كه دارم ولى ز هجر * چون زلف بىقرار پريشان و درهمى
عالم به هم زنى تو به يكچشم هم زدن * لعل تو جان دهد چو مسيحا به يكدمى
گشتم جدا ز خاك درى كز هواى او * دارم دل پرآتشى و چشم پرنمى
دوشيزگان سبزه به صحرا برون شدند * آخر برون خرام و برون كن ز دل غمى
تا نكتهاى ز سرّ ميانت بيان كند * « اسرار » كو به كو رود از بهر محرمى