تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 240

مساهمون:

ص٢٤٠

درس غم و عشق

آنچه در مدرسه ، عمرى است كه اندوختمى * به يكى عشوهء ساقى ، همه بفروختمى در دبستان ازل ، روز نخست ، از استاد * بجز از درس غم و عشق ، نياموختمى نقشت اى سرو قباپوش : نشستى بر دل * ديدهء دل به دو كون از همه گل دوختمى مستى و باده‌كشىها كه شدى پيشهء ما * شيوه‌هائى است كه از چشم تو آموختمى آخر اى ابر گهربار ! روا كى باشد * عالمى كام روا از تو و من سوختمى تيره شد روز من « اسرار » چو شام ديجور * گرچه صد مشعله هردم ز دل افروختمى

بت خونخوار

صبا برگو به آن شيرين كه گاهى * چه باشد گر كنى بر ما نگاهى اگر بر ما گدايان رحمت آرى * تو كاندر كشور دل پادشاهى مدام از عمر برخوردار باشى * اجِب ربّى رجائى يا الهى جفا از حد مبر جانا كه ترسم * بسوزانم دوعالم را به آهى ز بيم مدعى تا چند و تا كى * رود دلبر به راهى من به راهى ره دل زد به صورت خوش بيانى * دهد چشمش بدين معنى گواهى خدا را زان بت خونخوار پرسيد * كه « اسرار » حزين دارد گناهى ؟

آتش هواى تو

اى آتش هواى تو در جان عالمى * در عهد تو نديده كسى عيش خرّمى از حال من مپرس كه دارم ولى ز هجر * چون زلف بىقرار پريشان و درهمى عالم به هم زنى تو به يك‌چشم هم زدن * لعل تو جان دهد چو مسيحا به يك‌دمى گشتم جدا ز خاك درى كز هواى او * دارم دل پرآتشى و چشم پرنمى دوشيزگان سبزه به صحرا برون شدند * آخر برون خرام و برون كن ز دل غمى تا نكته‌اى ز سرّ ميانت بيان كند * « اسرار » كو به كو رود از بهر محرمى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 240 | سيد محمد باقر برقعى