« چالدران - اى مدفنِ آزادگان * اى شكوهِ مُلكِ آذربايجان »
« بازگو آخر چرا افسردهاى * سر به دامان و گريبان بردهاى ؟ »
اين همه سنگِ لَحد بر سينهات * قصّهگوىِ ماتمِ ديرينهات
دشتِ بىتابت مزار عاشقى است * لالهزارت - لاله زارِ عاشقى است
چالدران - آن گُردِ تيرانداز كو ؟ « 1 » * آن خدنگِ تيزِ خوشپرواز كو ؟
آنهمه بازوى پولادين كجاست ؟ * آن تَن و آن سينهء رويين كجاست ؟
صف به صف خوبانِ سردارت چه شد ؟ * آن قزلباشانِ بيدارت چه شد ؟
آن قزلباشان كنون خُسبيدهاند * شهدِ نوشِ عشق را نوشيدهاند
گرچه مجنون را نگارى يار بود * روز و شب بهرِ بُتى بيمار بود
آنهمه مجنونِ عاشق پيشهات * آنهمه فرهادِ بر كف تيشهات
سربهسر بهرِ وطن جان باختند * عاشقى را طُرفه معنا ساختند
در رَهِ عشقِ تو اى ايرانِ من * سر چه باشد اى فدايت جانِ من
مُلك ايران تا ابد پاينده باد * مِهرِ ايزد بر سرش تابنده باد
« با من از ايران بگو »
اى نسيمِ گلفشان ، كز ناكجا و بىنشان * نرمنرمك مىخزى از هر شكاف و روزنى
اى بهارِ تازه رو ، كز كوچههاى مُشكبو * دامن افشان و خُرامان ، حلقه بر در مىزنى
اى شكوهِ سبزِ افسونسازِ بزم افروزِ من * اى بهارِ آرزو ، اى جلوهء نوروزِ من
با من از شوقِ رهايى ، از سبكبالان بگو * از حريمِ عشق بازان ، با من از ايران بگو
هامش
( 1 ) - اشاره به شاه اسماعيل صفوى مؤسّس سلسلهء صفويّه است .