تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 228

مساهمون:

ص٢٢٨
در تو بيند آن مهِ خورشيد سوز * در تو جويَد - آن نگاهِ دل‌فروز باغ مىبيند - كويرِ مرده را * آتشين خوانَد دلِ افسرده را بىمحابا تُركتازى مىكند * با دلِ شوريده بازى مىكند اى حريفان - اى حريفانِ بلا * من به دامِ وهمِ خويشم چون شما روز و شب در اين قفس زندانيَم * پايبند وادىِ حيرانيَم آنكه دل مىخوانيش دامِ بلاست * ز آنكه هردَم بر بلايى مبتلاست كاشكى دل - پهنهء تالاب بود * نرم و لغزان چون تَنِ سيماب بود همچو سيّالى درونِ جانِ تو * نرم مىگرديد در زندانِ تو خالياى حفره‌ها را مىگرفت * در دلِ هر كاسه‌اى جا مىگرفت زشت و زيبايى نمىدانست دل * رنجِ تنهايى نمىدانست دل ناله از تاريكى و سرما نداشت * بيمى از انديشهء فردا نداشت گر چُنين دل رهبرِ جانِ تو بود * وَهم دشمن پيشه‌ات را مىربود همچو اكسيرى كه سازد زرِّ ناب * مىدميد آگاهيت چون آفتاب از حِصارِ مرزها پر مىگرفت * رَه به سوىِ شهرِ باور مىگرفت گر گُلِ شادى به باغت مىشكفت * خارِ غم‌هايت نمىآمد شگفت وَر شرنگِ غم به جاىِ باده بود * مرغِ جانت - زيركى آزاده بود فصل‌ها ، معناىِ وصلت داشتند * مرگ را پايان نمىانگاشتند مىكشم پَر تا ديارِ دل‌ستان * خاكِ گُوهَرخيزِ آذربايگان مىروم - رودِ ارَس دمسازِ من * هم عنانِ شاد و پُرآوازِ من مىسُرايد رودِ مستِ نغمه‌خوان * داستان چالدُرانِ سخت جان
* * *
« چالدران - اى دشتِ مردانِ غيور * اى مزارِ پاكبازانِ صبور » « چالدران - اى رزمگاهِ شيرها * اى به خون آغشتهء شمشيرها »