در تو بيند آن مهِ خورشيد سوز * در تو جويَد - آن نگاهِ دلفروز
باغ مىبيند - كويرِ مرده را * آتشين خوانَد دلِ افسرده را
بىمحابا تُركتازى مىكند * با دلِ شوريده بازى مىكند
اى حريفان - اى حريفانِ بلا * من به دامِ وهمِ خويشم چون شما
روز و شب در اين قفس زندانيَم * پايبند وادىِ حيرانيَم
آنكه دل مىخوانيش دامِ بلاست * ز آنكه هردَم بر بلايى مبتلاست
كاشكى دل - پهنهء تالاب بود * نرم و لغزان چون تَنِ سيماب بود
همچو سيّالى درونِ جانِ تو * نرم مىگرديد در زندانِ تو
خالياى حفرهها را مىگرفت * در دلِ هر كاسهاى جا مىگرفت
زشت و زيبايى نمىدانست دل * رنجِ تنهايى نمىدانست دل
ناله از تاريكى و سرما نداشت * بيمى از انديشهء فردا نداشت
گر چُنين دل رهبرِ جانِ تو بود * وَهم دشمن پيشهات را مىربود
همچو اكسيرى كه سازد زرِّ ناب * مىدميد آگاهيت چون آفتاب
از حِصارِ مرزها پر مىگرفت * رَه به سوىِ شهرِ باور مىگرفت
گر گُلِ شادى به باغت مىشكفت * خارِ غمهايت نمىآمد شگفت
وَر شرنگِ غم به جاىِ باده بود * مرغِ جانت - زيركى آزاده بود
فصلها ، معناىِ وصلت داشتند * مرگ را پايان نمىانگاشتند
مىكشم پَر تا ديارِ دلستان * خاكِ گُوهَرخيزِ آذربايگان
مىروم - رودِ ارَس دمسازِ من * هم عنانِ شاد و پُرآوازِ من
مىسُرايد رودِ مستِ نغمهخوان * داستان چالدُرانِ سخت جان
* * *
« چالدران - اى دشتِ مردانِ غيور * اى مزارِ پاكبازانِ صبور »
« چالدران - اى رزمگاهِ شيرها * اى به خون آغشتهء شمشيرها »