خفته در هر گوشهاى ، انديشهاى * گنجِ عشقى - كوه صبرى ، تيشهاى
پايمردى - سرفراز آزادهاى * بهر تدبيرِ بلا - جان دادهاى
روشنى با تيرگى پيوسته بود * دوستى بر دشمنى دلبسته بود
كاش در اين چرخشِ بىانتها * زين معمّا - باخبر بوديم ما
تا كه چونان باورِ صاحبدلان * فضل و نقصانى نماندى در ميان
مار - گنجورى حمايت پيشه بود * دانه در ميزان - چو شاخ و ريشه بود
سُرخ گُل - در خاك بالا مىگرفت * شاخِ نيلوفر - ز گِل پا مىگرفت
گر حِصارِ تيرگىها مىدريد ، * گوشهايت - جورِ ديگر مىشنيد
زوزهء گرگ و صداى برّهها * خوش طنينى بود از اسرارِ « لا »
اى الهِ مهربانِ دادگر * اى زِ دردِ دردمندانت خبر
خاكِ آتشناكِ دل را آب كن * اين كويرِ تَفته را سيراب كن
خانهء وَهم مرا ويرانه ساز . . . * بحرِ جان را لايقِ دُردانه ساز
آه اى روشنگرِ وجدانِ من * وه چه شيرين مىدمى در جانِ من
سجدهگاهم - نور بارانِ تو شد * شادى و غم ، جمله قربانِ تو شد
با تو هر انديشهاى پايان گرفت * با تو بىسامانيَم - سامان گرفت
« اسرارِ لا »
به راستى ، شما همچون ترازويى ميان اندوه و شادى خود آويختهايد . فقط آنگاه كه خالى هستيد در يك ترازو آرام مىمانيد .
( جبران خليل جبران )
ما همه بازيچهء وهم و خيال * پايبندِ آرزوهاىِ محال
وَهم مىجويَد حريفى بزمخواه * كامبخشى - بوسهجويى - همچو ماه
از وراىِ پردههاىِ رنگ رنگ * مىزند بر خواهشِ بيهوده چنگ