تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
خفته در هر گوشه‌اى ، انديشه‌اى * گنجِ عشقى - كوه صبرى ، تيشه‌اى پايمردى - سرفراز آزاده‌اى * بهر تدبيرِ بلا - جان داده‌اى روشنى با تيرگى پيوسته بود * دوستى بر دشمنى دلبسته بود كاش در اين چرخشِ بىانتها * زين معمّا - باخبر بوديم ما تا كه چونان باورِ صاحبدلان * فضل و نقصانى نماندى در ميان مار - گنجورى حمايت پيشه بود * دانه در ميزان - چو شاخ و ريشه بود سُرخ گُل - در خاك بالا مىگرفت * شاخِ نيلوفر - ز گِل پا مىگرفت گر حِصارِ تيرگىها مىدريد ، * گوشهايت - جورِ ديگر مىشنيد زوزهء گرگ و صداى برّه‌ها * خوش طنينى بود از اسرارِ « لا » اى الهِ مهربانِ دادگر * اى زِ دردِ دردمندانت خبر خاكِ آتشناكِ دل را آب كن * اين كويرِ تَفته را سيراب كن خانهء وَهم مرا ويرانه ساز . . . * بحرِ جان را لايقِ دُردانه ساز آه اى روشنگرِ وجدانِ من * وه چه شيرين مىدمى در جانِ من سجده‌گاهم - نور بارانِ تو شد * شادى و غم ، جمله قربانِ تو شد با تو هر انديشه‌اى پايان گرفت * با تو بىسامانيَم - سامان گرفت

« اسرارِ لا »

به راستى ، شما همچون ترازويى ميان اندوه و شادى خود آويخته‌ايد . فقط آنگاه كه خالى هستيد در يك ترازو آرام مىمانيد . ( جبران خليل جبران )
ما همه بازيچهء وهم و خيال * پايبندِ آرزوهاىِ محال وَهم مىجويَد حريفى بزم‌خواه * كام‌بخشى - بوسه‌جويى - همچو ماه از وراىِ پرده‌هاىِ رنگ رنگ * مىزند بر خواهشِ بيهوده چنگ