جوانان امروز ويژگىهاى شهر تاريخى خود را نمىشناسند ، در قالب قصيدهاى دلنشين يادگارهاى گرانبهاى شهر خود را براى آيندگانى كه تنها تصوير يا نام يا خاطرهاى از اين تفرّجگاهها را مىبينند و مىشنوند ، بازگو مىكند . »
وداع ايل
شهر كرمانشاه ازبس خوب و خوشسيماستى * شهرهء آفاق و گلزار جهان آراستى
شهرهء دوران بود از پهلوانى وز ستيز * عالمآراى جهان و همچنان والاستى
شهر خوبم با صفير ميگ و ميراژ آشنا * روسپيد از نسلِ در گهوارهء فرداستى
مىكشد آتشفشان سينهاش فرياد سرخ * لالهها روييده خونين ساحت صحراستى
خون صدها سينهچاك و عاشقان راه او * زينت تاريخ و لوح دفتر دنياستى
زخم چركينش اگر از موشك و ناپالمهاست * دشمن از ايثار او در مرگ و واويلاستى
عارفان نامدار و اسوههايى بس سترگ * در همين عصر فروزان ، افسر لولاستى
شاعران ، دانشپژوهان ، عالمانِ نامدار * كاندر اين خطّه چو حافظ يا كه مولاناستى
سينهها از مهربانى پاك و روشن چون سحر * جان دل مملوّ ز عشق ايزد و مولاستى
از كرامتهاى اين مردم بسى دارم سخن * زان كه از مهر و وفاشان چشم دل بيناستى
طاق بستانش ز دلها مىبرد طاقت كه خود * يادگارى از هزاران سالهء دنياستى
در سراب قنبر و باغات پرمشك و عبير * باغ ظلمات و صفاى درّهاش يكتاستى
خضر زنده در سكوت شب به زير نور ماه * اشك چشم بامدادان بر رخ گلهاستى
خضر الياس آنكه روح از ديدنش در آسمان * چون كبوتر پرزنان بر گنبد اعلاستى
اشك نيلوفر سرابى كرده پرغوغا به پا * چشمهها جوشان چو مى در ساغر ميناستى
آن سراب ياورى هم مثل چشم آفتاب * در دل صحراى سبز و خرّم و زيباستى
پاوه چون ديباى سبزى در حرير نور ماه * ويس نازاش بهسان مسجدالاقصاستى
فاضل تونى غريب و زائر دنياى عشق * مرقدش آرام دلها شرق كرمانشاستى
از سراب حولى و رؤياى شعر شاعران * هركه را شورى به جان و در دل شيداستى