تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 232

مساهمون:

ص٢٣٢
جوانان امروز ويژگىهاى شهر تاريخى خود را نمىشناسند ، در قالب قصيده‌اى دلنشين يادگارهاى گرانبهاى شهر خود را براى آيندگانى كه تنها تصوير يا نام يا خاطره‌اى از اين تفرّجگاه‌ها را مىبينند و مىشنوند ، بازگو مىكند . »

وداع ايل

شهر كرمانشاه ازبس خوب و خوش‌سيماستى * شهرهء آفاق و گلزار جهان آراستى شهرهء دوران بود از پهلوانى وز ستيز * عالم‌آراى جهان و همچنان والاستى شهر خوبم با صفير ميگ و ميراژ آشنا * روسپيد از نسلِ در گهوارهء فرداستى مىكشد آتشفشان سينه‌اش فرياد سرخ * لاله‌ها روييده خونين ساحت صحراستى خون صدها سينه‌چاك و عاشقان راه او * زينت تاريخ و لوح دفتر دنياستى زخم چركينش اگر از موشك و ناپالم‌هاست * دشمن از ايثار او در مرگ و واويلاستى عارفان نامدار و اسوه‌هايى بس سترگ * در همين عصر فروزان ، افسر لولاستى شاعران ، دانش‌پژوهان ، عالمانِ نامدار * كاندر اين خطّه چو حافظ يا كه مولاناستى سينه‌ها از مهربانى پاك و روشن چون سحر * جان دل مملوّ ز عشق ايزد و مولاستى از كرامت‌هاى اين مردم بسى دارم سخن * زان كه از مهر و وفاشان چشم دل بيناستى طاق بستانش ز دل‌ها مىبرد طاقت كه خود * يادگارى از هزاران سالهء دنياستى در سراب قنبر و باغات پرمشك و عبير * باغ ظلمات و صفاى درّه‌اش يكتاستى خضر زنده در سكوت شب به زير نور ماه * اشك چشم بامدادان بر رخ گل‌هاستى خضر الياس آنكه روح از ديدنش در آسمان * چون كبوتر پرزنان بر گنبد اعلاستى اشك نيلوفر سرابى كرده پرغوغا به پا * چشمه‌ها جوشان چو مى در ساغر ميناستى آن سراب ياورى هم مثل چشم آفتاب * در دل صحراى سبز و خرّم و زيباستى پاوه چون ديباى سبزى در حرير نور ماه * ويس نازاش به‌سان مسجدالاقصاستى فاضل تونى غريب و زائر دنياى عشق * مرقدش آرام دل‌ها شرق كرمانشاستى از سراب حولى و رؤياى شعر شاعران * هركه را شورى به جان و در دل شيداستى