خسته از ظلمت و تيرگىها * در هواىِ رسيدن به دريا
زيرِ شلّاقِ ياران شكستم * در هياهوىِ توفان شكستم
تا مگر بشكنم قفلِ زندان * دل به دريا زدم ، جان به توفان
همچو موجى گريزان شكستم * در طلب ، پاىِ پويان شكستم
رَهروِ دل ، سبكبار بايد * عشق را ، پاىِ پويان شكستم
مىروم ، مىروم ، غم ندارم * غصّه و درد و ماتم ندارم
رهروِ راهِ دلدارِ خويشم * غم ندارم كه خود يار خويشم
وه كه اين راه را انتها نيست * مرگ ، پايانِ اين ماجرا نيست .
« چالدُران » « 1 »
خاكِ من - اى مِهرِ تو در جانِ من * فرّ جاويدِ زمان - ايرانِ من
سبز و بُرنا و جوان خواهم تُرا * پيرِ من - خوشتر زِ جان خواهم ترا
پاك و اسپيدى چو برفِ كوهسار * بر سريرِ قُلّههاىِ استوار
سرخ و جوشان چون شرارِ آتشى * همچو خونِ باده صاف و بىغشى
اى تو خورشيدِ جهانافروزِ من * رايتِ بختِ خوش و پيروزِ من
همچو شيرِ شرزهء آزادهاى * سرفرازى را تو معنا دادهاى
در گذارِ روزگارِ بدنهاد * از بلاجويانِ رادت ياد باد
اى بسا رويينهتَن پروردهاى * پرچمِ فتح و ظفر گستردهاى
هر وَجب زين خاكِ پاكِ پُربها * از دليران تو شد پُرماجرا
بر جبينِ روشنت مينو سرشت * دستِ گردون سخت جانى را نوشت
رو به هر سو مىنهم اى مهربان * از شكوهِ رفتهات يابم نشان
هامش
( 1 ) - دشت چالدران در آذربايجان و در بيست فرسنگى شهر تبريز قرار دارد . در حدود پانصد سال پيش در اين مكان جنگى خونين ميان آزادمردان قزلباش با قواى عثمانى درگرفت . سرداران و سربازان ايرانى تا آخرين نفس در راه آزادى سرزمين خويش كوشيدند و اينك سنگهاى مزارشان دشت چالدران را آذين كرده است .