كاوش
امشب دلم هواى شكر خواب كرده است * قصد سفر به قلعهء مهتاب كرده است
فكرى مرا ربوده چو تيرى خدنگوار * سوى ديار آينه پرتاب كرده است
چون قطرهام كشيد به درياى بيكران * چون موج ناپديد به گرداب كرده است
در يك دمم نشانده به ايوان آفتاب * رخشندهام به گونهء سيماب كرده است
در قوس آن كمان دو ابروى آسمان * دلبستهام به گوشهء محراب كرده است
در آنسوى حجاب ندانم چه گفتگوست * اين غم چو شمع جان مرا آب كرده است
در جستجوى حلقهء مفقوده سوختم * وين كاوشم شرر به دل از تاب كرده است
آن رنگ را كه داد به آن زنبق سپيد * در جان لاله كيست كه خوناب كرده است
آن چشم را كه كرد چنان چشمهء اميد * سيرابش از جمال ز هر باب كرده است ؟
در سينهء فلق كه نهادهست زر ناب * روى شفق كه غرق به سرخاب كرده است
صانع چگونه طرح زجاجى چنين بريخت * وز آبگينه گنبد ميناب كرده است
اين نقشهاى مستى صد رنگ از كجاست * وان كيست در پياله مى ناب كرده است ؟
تقدير را كه زد ؟ رقم آنسان كه تهمتن * تيغى درون سينهء سهراب كرده است
« ناعم » كدام قلزم فياض سرمدى * شعر تو را چو گوهر ناياب كرده است ؟
ز بوجهلها
فراموش و خاموش و از ياد رفته * يكى گنج پنهان بربادرفته
جنينى كه در ژرف درياى خونين * به بيداد زاد و به بيداد رفته
خراب آشيانى كه در ملك هستى * نه آباد بود و نه آباد رفته
نه دل شاد كرده و نه جان شاد ديده * كه ناشاد ، ناشادِ ناشاد رفته
ز سرگشتگى ره به جايى نبرده * ز بيراههها همچو اجداد رفته
شتابنده بادى كه سر بركشيده * از اينسو بدانسو به فرياد رفته
شباويز مرغى كه از ناگزيرى * به زندان تاريك صيّاد رفته
نه آزاد كشته ، نه آزاد خورده * نه آزاد مانده نه آزاد رفته
به اميد جنّت جهان داده از كف * به دامان جادوى شدّاد رفته
به افسون ارديبهشت مجلّل * به آتشفشان ماه مرداد رفته