تفاوتى نكند ، خواه درد ، خواه دوا * ز دوست هرچه رسد در مذاق جان نيكوست
وجود دلبر و من حكم جان و تن دارد * تمام قدرت من در كف ارادهء اوست
به روى دوست گر افتد نگاه عاشق مست * عجيب نيست نگنجد گر از شعف در پوست
ز هر نگاه به طرز دگر زند ره دل * هميشه شيوهء آن چشم دلسيه جادوست
چه غم كه درد غم عشق را دوايى نيست * كه دردمند تو را درد بىدوا داروست
تو دوست باش چه پروا ، ز يك جهان دشمن * تو يار باش چه انديشه از ملامتگوست
از آن شبى كه به زلف تو عقد دل بستم * تمام حلقهء من در جهان به يك سر موست
غريب نيست اگر پا نهى به چشم ترم * كه هرچه سرو سهى ديدهايم بر لب جوست
كسى است زندهء جاويد در جهان « ناهيد » * كه كرد جان گرامى فداى حضرت دوست
ساحل مراد
گرت نشسته غبارى در آبگينهء دل * به آب چشم محبّت بشوى كينهء دل
ز كبر و كينه تهى كن سراى محرم عشق * كه عكس دوست ببينى در آبگينهء دل
از آن عزيزتر اين عمر پربهاست كه كس * كند سكينهء دل را فداى كينهء دل
چه خرّم آنكه در اين مزرع نمو بشر * كند ز بذر وفا مستعد زمينهء دل
به حيرتم كه جز آيينهء خداى نماى * در آدمى چه تصوّر كنم قرينهء دل
اگر غبار نگيرد ز چون تو خاك به سر * جهاننماست چو جام جم آبگينهء دل
گرت هواست كه بر ساحل مراد رسى * به قلب بحر محبّت مكن سفينهء دل
و گرنه در خطر افتى خدا نكرده اگر * ز راه راست شود منحرف مكينهء دل
بگير كنج قناعت كه گنج بىرنجيست * نهفته هركه تواناست در خزينهء دل
گداى درگه شاهان مشو ز بوالهوسى * نماى قبلهء حاجات خود مدينهء دل
چنان مكن در راز درون به برزن يار * كه باخبر شود اهريمن از دفينهء دل
به راه دوست چه پروا ز جان كه اهل وفا * سپر به تير ملامت كنند سينهء دل
برس حساب عملكرد خود ز سود و زيان * ببين درآمدت افزوده يا هزينهء دل
چو خرّمم كه روان روز و شب به پاى گليست * مرا ز چشمهء چشم آب را به سينهء دل
در آب و آتشم اندر ز عشق و در عجبم * كه هم بليهء جان است و هم سكينهء دل
مكن چهار سمند سخن رها « ناهيد » * چرا كه قافيه تنگ است در زمينهء دل