اميد وصال
به امّيد وصالت ساختم با درد هجرانت * وز اين آتش سراپا سوختم ، دستم به دامانت
به پاى گلبنى چون بيد مجنون سخت مىلرزم * به ياد آن گل رخسار و گيسوى پريشانت
تو خورشيد جهانتابى ، منم چون ذرّه سرگردان * جهانى درنوردم در هواى روى رخشانت
به دامان روز و شب از ديده مرواريد مىريزم * ز شوق آن لب لعل و دهان گوهرافشانت
دلم در سينه هردم مىتپد با اين اميد اى جان * كه چون پروانه ريزد پر ، به گِرد شمع ايوانت
برفتى ، آتشى افروختى و ، سوختى جانم * دگر ره زنده تا گردم ، بيا جانم به قربانت
مگر پيمانهء هستى به سنگ نيستى كوبم * و گرنه نشكنم تا زنده هستم عهد و پيمانت
« همايون » گفتگوى وصل و هجران تا به كى دارى * ز جان و دل رضا ده آنچه خواهد خواست جانانت
خاربن
آن شنيدستى كه تخم خاربن * بر لب ديوار باغ افتاد و رست
باغبان برداشت روزى تيشه را * تا برآرد ريشهاش چالاك و چست
خاربن با صد زبان زد نيش و گفت * درنگر پايان هر كار از نخست
نيش خارم گرچه زهرآگين بود * پاسبان ميوه و گلهاى توست
آرى آرى پشت كشور چون شكست * راست با سرنيزه خواهد شد درست
رنگ بدنامى چو بر دامان نشست * جز به آب خون نشايد پاك شست
سخت گيرد دشمن از هر سوى كار * گر تو را بيند به كار خويش سست
در سر هر نيش خارى رازهاست * تندهوش رازدان اين راز جست