پيام عشق و آشتى
خورشيد از فراز سپارد ره فرود * آيد افق به چشم گهى سرخ و گه كبود
ميدان جنگ خاور دور است در نظر * وان ابر پارهها همه چون آتش است و دود
* * من چون پرندهاى كه پرد سوى آشيان * رفتم درون كلبهء ويران خويش زود
ويرانه كلبهاى ولى از روى كودكان * در ديدهام طراوت مينو همىنمود
هرچند روح شاعر دلدادهاى چو من * فارغ بود ز فكر زيان و خيال سود
ليكن مناظرى ز ستمديدگان به چشم * رخ مىنمود و راه بر انديشه مىگشود
كز برگ تودههاست نواى توانگران * چونان كه قوت كرم به ريشم ز برگ تود
روزى رسد كه دام ستمگستران شود * اين پيلهها كه از ستمش هست تاروپود
* * من گرم اين خيال و به گوشم همىرسيد * آوازها كه چنگ به دل زد چو بانگ رود
چندانكه ناگهان تن و جانم شدند مست * جان سوى آسمان شد و تن بر زمين غنود
گفتى مگر فرشتهء خوشبختى از بهشت * آمد فرود در شب تار و مرا ربود
جايى شدم كه رهرو انديشه ره نبرد * آنجا كه شاهباز خرد پر شكسته بود
زيبنده صحنهاى همه شور و همه نشاط * فرخنده عالمى همه رود و همه سرود
اسرار آفرينش و نيك و بدم به چشم * گرديد كشف يكسره بىگفت و بىشنود
آنسوى هريك از حكما سخت بيمناك * چون كودكى كه بايدش استاد آزمود
سوى دگر نوابغ و جنگاوران دهر * اين را كله فتاده و آن را كلاهخود
اين تنگدل كز آنهمه كوشش چه برده بهر ؟ * آن لبگزان كز اينهمه چالش چه ديده سود
كاتب شكسته كلك كه ننوشتى نوشت * دهقان فكنده داس كه بىحاصلى درود
ظالم غمين كه پاى ستمكش چرا ببست * قاضى خجل كه دست ستمگر چرا گشود
* * گفتند آشكار به من راز زندگى * آنسان كه رفت اندُه و بر شادىام فزود
كاى شاعر بلندنظر راه عشق پوى * تا دانى اينكه بود چه مىباشد و نبود
عشق خدا حقيقت رخشان زندگىست * زنگ است مهر گيتى و بايد ز دل زدود
آگاه رهروى كه از اين شاهراه رفت * فرخنده آن سرى كه بر آن آستانه سود