هر بوتهء نسترن از اين كار * شد دستهگلى به صحن گلزار
من شاد كه گشته نسترن گل * خندد گل آن به روى بلبل
پنداشتمى شود دگرگون * از تربيت اصل و گوهر و خون
يكچند گذشت و نقص پندار * گرديد به تجربت پديدار
پيوند بخست و خود بپاييد * بر فطرت خويشتن گراييد
چون گوهر شبچراغ باغى * كاو بخشدم از جهان فراغى
گويى گل و لاله بسكه رسته * عقد پرن اندر آن گسسته
بر برگ بنفشه نقش ارژنگ * گرديده پديد رنگوارنگ
پيچك زده پنجه بر رخ گل * وز شوق كشيده زلف سنبل
آن تنگ گرفته اين در آغوش * وز عشق همند مست و مدهوش
كوكب قد ناز بركشيده * زرّين طبقى به سر كشيده
گويى زده حلقه گرد خورشيد * برجيس و عطارد است و ناهيد
مفتون گلم شعارم اين است * سرگرمىام اين و كارم اين است
از نسترنى كه رويد انبوه * بىزحمت باغبان به هر كوه
وانگاه ز هر گل قشنگى * بگرفته جوانهاى به رنگى
پيوند به نسترن گرفته * وز هر شاخش گلى شكفته
هر شاخهء آن به رنگ ديگر * اسپيد و بنفش و سرخ و اصفر
گفتم كه توان نمود آسان * تبديل نژاد گل بدينسان
غافل ز سرشت و طبع و سيرت * وز ميل به مقتضاى فطرت
زد نسترنم ز ريشه صد جوش * كرد آن پيوندها فراموش
خشكيد عرض بماند جوهر * اين است جزاى سفلهپرور
از گوهر بد به دهر زنهار * اميد بهى مدار « هشيار »
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 3930
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٩٣٠