خاك را هر وجب از روى حساب * درنورديد و هوا را پيمود
آنچه بخشيد تمدّن صدسال * چونكه جنگ آيد يكباره ربود
نشنوى جز سخن مرگ و هلاك * با كسى خواهى اگر گفتوشنود
جز نواى زدن و كشتن نيست * گر به گوشت رسد از چنگ سرود
سرخ شد مردم چشم از سر شرم * خون دل بسكه ز مژگان پالود
مبتلاى خفقان است جهان * اى خوش آن لحظه كه يابد بهبود
فرّخ آن دم كه سروش ايزد * بندگان را دهد از صلح درود
كاشكى لطف خدا يار شود * چهرهء صلح پديدار شود
راز آشنايى
خدا روزى كه در چشم آفريد اين روشنايى را * به گوش جان و دلها خواند راز آشنايى را
چرا از آشنا ، بيگانه گردم اى نصيحتگو ؟ * كه دارد ديده از رخسار يار اين روشنايى را
من اين دل را كه پيش او بود كى بازپس گيرم * گرفتار وفا هرگز نمىخواهد رهايى را
سر زلف دلاويز تو با آيينه مىگويد * كه جز خوبى هزاران نكته بايد دلربايى را
ازآنرو دفتر گل هر بهار آشفته مىگردد * كه گل اول به خوبان داد درس بىوفايى را
خزان با صد هزاران عيب اين يك حسن را دارد * كه دور از گل كند هموار بر بلبل جدايى را
ز بس بيداد راندند اين خداوندان زور و زر * تبه كردند نزد بندگان داد خدايى را
« همايون » در غزلسازى بكوش و نكتهپردازى * بهل دشمن برد ز اندازه بيرون ژاژخايى را