باشد دوست دارد و خود نيز گاهى در شعر نو تفنن مىكند . آثارش در سالهاى قبل در روزنامههاى قم و تهران به چاپ مىرسيد .
قبلهگاه اهل نظر
به كيمياى نظر خاك راه را زر كن * به غمزهاى خزفى همطراز گوهر كن
مرا به گردش چشمى ز خاك ره برگير * به يك كرشمه به شمس و قمر برابر كن
ستم كشيدهام اى شهريار كشور داد * خلاصم از شب هجران به ماه منظر كن
« دلا دلالت خيرت كنم به راه نجات » * فضاى سينه ، به عشق على معنبر كن
گرت هواست كه چون مهر روشنىبخشى * دل از محبّت مولا على منوّر كن
مطاف اهل دل و قبلهگاه اهل نظر * خرابخانهء دل را به مهر حيدر كن
به آن شميم كه از كوى مرتضى خيزد * مشام جان و دل خويش را معطّر كن
حجاب چهرهء جان است مهر دنيى دون * جهان و هرچه در آن است خاك بر سر كن
گلوى نفس به سرپنجهء قناعت گير * ز خويش بگذر و ملك جهان مسخّر كن
ميان به خدمت خلق خداى محكم بند * لباس عاطفت و مهر زيب پيكر كن
« وفا » مديح على و سلالهء پاكش * صفاى خاطر و زينتفزاى دفتر كن
سخن اگرچه به تكرار نيست خوش امّا * به مدح شاه ولايت سخن مكرّر كن
تو اى على كه ز سر تا به پاى نور حقى * نظر به خستهدلى ناتوان و مضطر كن
آتش عشق على ( ع )
گرچه من سوختهام از اثر آذر خويش * دل من باز بود گرم به خاكستر خويش
دولت بندگى شاه ولايت دارم * كردهام چاكرى صِهر نبى مفخر خويش
اى امير همه ميران و شهنشاه جهان * نظرى كن به عنايت بهسوى چاكر خويش
يا على ( ع ) آتش عشق تو سراپايم سوخت * لطف كن لطف به من قطرهاى از كوثر خويش
يا على ( ع ) گر نظرى بر من مسكين نكنى * چه كنم ؟ يا كه چه خاكى بكنم بر سر خويش
تا نگه پاك و مطهر فكنم بر رخ دوست * شستشو كردمش از چشمه چشم تر خويش
من نه آنم كه روم از در تو جاى دگر * گر برانى به هزاران سببم از در خويش
بس همين فخر « وفا » را به دوعالم تا كرد * خاك پاى على و آل على افسر خويش