حرير غزل . . . غبار آينه
چراغ شكوه برافروز ، گاه فرياد است * كه هستى گل انديشه ، در ره باد است
در اين كوير ، كه سنگاب را ، نم آبى نيست * چه باك . . ! سوخته لبهاى ما ، عطش زاد است
گشودهام رگ بيداد را به تيغ « غزل » * كه خون خاطره ، تابِ تبِ شبِ داد است
چگونه بگذرم از ، « نارفيق » هستىسوز * كه زخم خنجر بيداد ، داغ مرداد است
بخوان سرود رهايى در اين اسيرآباد * كه « داد » در گرو زخمههاى « بيداد » است
افقگشايى خورشيد اين شب درد * « كليد » ش ، اى همه اميد ، اوج فرياد است
خموشى لبم از مُشتِ بىكسيها نيست * دلشكسته اسير نگاه صيّاد است
حرير نازك ناز « غزل » در اين شب تار * غبار غربت آيينهء غمآباد است
به سوگ مويه نشستن در اين حصار سكوت * غريب خوانى محبوس رفته از ياد است
اگر به گريه ، قلم مىبرد پناه اى دوست * به سوگوارى « آزادى » آن روانشاد است
مرا سكوت سزاوار موج هستى نيست * كه راست قامت انديشه شاخ شمشاد است
قلم خروش و خموشى ! نه كار توست « وفا » * بخوان بخوان ، كه سرود تو ، اوج ارشاد است