اى منجى عالم
از طلعت زيباى تو گر پرده برافتد * ماه از نظر مردم صاحبنظر افتد
گر پيش رخت گل بزند لاف نكويى * از شاخه به يك جنبش باد سحر افتد
در بادهء عشق تو ندانم چه اثرهاست * كز خويش هرآن كس كه خورد بىخبر افتد
با گام هوس هركه ره عشق تو پويد * با هر قدمى مرحلهاى دور تر افتد
اى حجّت ثانى عشر اى مهر جهانتاب * از طلعت زيباى تو كى پرده برافتد ؟
گر ديدن روى تو به مرگ است ميسّر * با شوق دهم جان كه به رويت نظر افتد
از فخر زنم طعنه بر افلاك چو گردى * از رهگذرت بر من بىپا و سر افتد
اى منجى عالم ستم و جور شد از حد * بازآ كه ز دست متعدّى سپر افتد
گر قوت دل منتظران خون جگر شد * غم نيست ، چو وصل تو به خون جگر افتد
اى منتقم خون شهيدان ره حق * مپسند كه خونهاى مقدّس هدر افتد
گويند دعاى سحرى راست اثرها * لطفى كه دعاهاى « وفا » كارگر افتد
صحبت گل
جانانه در كنار ولى غمگسار نيست * سوزم ز درد و با منش از قهر كار نيست
دستم به زلف پرشكن او نمىرسد * بخت وصال و دولت بوس و كنار نيست
بس آزمودهايم در اين دير دير گرد * دردى كشندهتر ز غم انتظار نيست
آنجا كه پاى صحبت گل در ميان بود * ما را غمى ز سرزنش نيش خار نيست
از كام و نام بهره ندارد به روزگار * آن كس كه بىقرار سر زلف يار نيست
با خلق روزگار به مهر و و داد باش * كس را خبر ز پيچوخم روزگار نيست
دامن مكش ز دست « وفا » از سر غرور * فرداست كز من و تو نشان جز غبار نيست
چراغ آرامگاه
شب است و دست به دامان آه خويشتنم * به شام حيرت گمكردهراه خويشتنم
گشاده چشم به آفاق انتظار و اميد * پى نظارهء رخسار ماه خويشتنم
به شهر عشق و تمنّا ، به ملك استغناء * گداى خويشتن و پادشاه خويشتنم
بسوخت جسمم و خاكسترم به باد سپرد * رهين منّت و احسان آه خويشتنم