به يك نگاه دل و دين خويش باختهام * غلام مردم چشم و نگاه خويشتنم
به عمر يكنفس از دوست منفصل ماندم * هنوز منفعل از اشتباه خويشتنم
بگو به واعظ خودبين كه روز بازپسين * جوابگوى ثواب و گناه خويشتنم
مرا ز روز مكافات نيست باك از آنك * اميدوار به لطف إله خويشتنم
به شعر دلكش و طبع لطيف خويش « وفا » * چراغ روشن آرامگاه خويشتنم
رهروان ديار فقر
زلف پرتاب تو را از سنبل تر كردهاند * لعل جانبخش تو از ياقوت احمر كردهاند
شهد مىبارد به هنگام تكلّم از لبت * گوييا لعل تو از قند مكرّر كردهاند
از تو كاهيدند و بر مهر فلك پرداختند * گر تو را مانند با خورشيد خاور كردهاند
در شكنج زلف پرتاب و خمت سرگشتهاند * گرچه توصيفت به صد ديوان و دفتر كردهاند
عارفان پا بر سر اين عالم خاكى زدند * زان كه در درياى عرفان صيد گوهر كردهاند
در دماغ دانشى مردم هواى گنج نيست * اهل معنى ملكت دلها مسخّر كردهاند
نعمت دنيا و عقبى را به ما بخشيدهاند * خود تمامى عمر را در كار دلبر كردهاند
رهسپاران ديار فقر ، با فهمى درست * پشت بر اورنگ دارا و سكندر كردهاند
كاش فرق نيك و بد را مىتوانستيم كرد * گرچه ما را صاحب ادراك و مشعر كردهاند
اختيار نيك از بد كن به حكم عقل و عشق * كاندر اين معنى « وفا » ما را مخيّر كردهاند