چشم شيرگير
هست تا كيفيّتى در ساز شعر * از لب انديشه بشنو راز شعر
اى دل دردآشنا همراه باش * سينهاى دارم پر از آواز شعر
عشق ، آتش مىزند در جان من * من ، در آتش مىنشانم ساز شعر
مىشكستم ، از حضور سنگ غم * گر نمىشد جان من دمساز شعر
سيلىِ نيلِ بناگوشِ ستم * موجخيز شكوه توفانتازِ شعر
گرم كرد آغوش جانم را « غزل » * مىتپد دل از نسيم ناز شعر
آرشىها كرد با « تازى » و « ترك » * بازوى بىباك تيرانداز شعر
پاسدار بيشهء انديشه است * چشمهاى شيرگير باز شعر
كركسان را جاى عرض حال نيست * گر برآيد ز آشيان ، شهباز شعر
نيست با زنگار و رنگم الفتى * هُرم آهم آينهپرداز شعر
خاكگير نام و نان دونهمّتيست * كن قلم ، بالوپر پرواز شعر
تن چه گويد ، بىدلوجان اى سهتار * شور خاموش است بىشهناز شعر
آب آتشسوز داغ عشق شد * نغمههاى حافظ شيراز شعر
كيستى در شهر استادان « وفا » * كودك انديشه در آغاز شعر
غبار نفس
سربرآورد به عشقِ خُم مى ، تاك از خاك * تا ز تلخ آتشِ آبم بكند پاك از خاك
دل ديوانه به آب آتشِ مىسوز ، كه نيست * غير بيداد ستم ، حاصل ادراك از خاك
من زمينى نِيَم ، اى شيخ ، ازل پيوندم * شعلهء خواستنم برد بر افلاك از خاك
در كوير عطش درد چه باكى ز سراب * پنجهء چشمه گريبان زده تا چاك از خاك
روز را ، شب مكن ، اى خصم ز توفان ستم * چشم بيداردلان را نبود باك از خاك
كوه انديشهام از درد فروريخت و نيست * جز غبار نفس سوخته ، پژواك از خاك
آبِ پيشانى من ، نانِ زمينخواران شد * كه نبردم ثمرى ، جز خس خاشاك از خاك
تن ، ز رگبار به رقص آمد و سر بر سر دار * پر كشيدم سوى افلاك طربناك از خاك
پاى جان تا شود از بند تعلّق آزاد * خانه بر دوش به همّت كند امساك از خاك
نشئه مى ، سركه ، خماريست ، خراباتى را * سر برآورد ، به عشقِ خُمِ مى ، تاك از خاك