على و شب
نيمشب زمزمهاى هست بلند * كه مرا مىگسلد بند از بند
هست جانسوزتر از نالهء نى * كرده صد ناله به يك زمزمه طى
چه روانبخش صدايى دارد * شور عشق است و نوايى دارد
نغمههايى كه ز سازش خيزد * شور در چنگ دوعالم ريزد
بسكه با شور و نوا دمساز است * به سماوات طنينانداز است
آسمانها همه با آن عظمت * رفته زين حال فرو در حيرت
چرخ سرگشته و آوارهء او * چشم پروين پى نظّارهء او
خيره گرديده از اين جلوه سپهر * پرتو زهره و نور مه و مهر
دشت و صحرا همه در بهت و سكوت * كه بلند است نواى ملكوت
اين نواى ابديّت ، از كيست * شايد آهنگ مناجات عليست
بنهادم قدم آهسته به راه * تا مگر گردم از اين راز آگاه
ديدم آنسوى كه نخلستانيست * اثر از ظلمت شب پيدا نيست
همه از جلوهء حق مستور است * جلوات است و سراسر نور است
ديدم آن سرّ خَلَقتُ الافلاك * روى اخلاص نهادهست به خاك
نيمشب خلوت ، رازى دارى * با خدا راز و نيازى دارى
« كاى خدا باز شب تار آمد » * شب تاريك پديدار آمد
همه در بستر راحت خفتند * روى در پردهء شب بنهفتند
هركسى رفته به خواب ناز است * ليك درهاى تو هر سو باز است
اى خدايى كه نوازنده تويى * بگشا در كه گشاينده تويى
تا تويى پادشه بندهنواز * نبرم هيچ كجا روى نياز
نيست غير از تو مرا ملجايى * جز سر كوى توام مأوايى
نقد عمر
ز عمر خويش محال است بهره برگيرى * مگر كه زندگى خويش مختصر گيرى
به خانهاى كه در آن بويى از محبّت نيست * چه حاجت است كه آن را به خشت زر گيرى
چه مىشود اگر اى شاهباز سدرهنشين * سراغ لانهء مرغى شكستهپر گيرى