تسليم
ما هستى عشقيم و فنا را نشناسيم * خو كرده به درديم و دوا نشناسيم
عمر ابدى يافتهايم از مدد عشق * خضريم ، ولى آب بقا را نشناسيم
هركس به درى جبههء تسليم نهادهست * ما جز در تسليم و رضا را نشناسيم
بىپرده فتاديم در آغوش تو اى گل * چون شبنم پاكيم و حيا را نشناسيم
« وجدى » بگذر از خود و از دعوى باطل * تا هيچكسى غير خدا را نشناسيم
به دوستى كه از سفر حج برگشته بود و اطاعت از دين را صرفا براى بهشت مىخواست !
حجّ قبول
اى ابو الحاج ، اى رفيق حج نصيب * كز مدينه مىرسى عمّا قريب
فيض ربّانى تو را مشمول باد * سعيكم مشكور و حج مقبول باد
از ره سعى و صفا برگشتهاى * چشم بد دور از خدا برگشتهاى !
آمدى در حج چو از مركب فرود * رفتى و ديدى خدا آنجا نبود ؟ !
آن خداوندى كه ذات كامل است * جاش در سرّ سويداى اين دل است
هست آن پروردگار دادگر * از رگ گردن به ما نزديكتر
هركجا پا مىنهى در پيش توست * خيرخواه و مصلحتانديش توست
گر خدا جاى دگر جز مكه نيست * پس به قرآن « ثمّ وجه اللّه » چيست ؟
از كه مىگيرى سراغ كوى او * از درون خويشتن او را بجو
سير حق محتاج اين حالات نيست * وان مناسك غير تشريفات نيست
گر بهشتت زين سفر منظور بود * از تو اين بُعد مسافت دور بود
آرزوى جنّت ار باشد تو را * راه از اين نزديكتر باشد تو را
گوشهء امنى اگر آرى به دست * با تنى طنّاز گردى هم نشست
گلعذارى ، ماهرويى ، مهربان * شوخطبعى ، خوشادا ، شيرينزبان
كوى سيمين از دو سو آويخته * زلف مشكين تا به زانو ريخته
سازى و آوازى و شعر و جُكى * گاهگاهى هم از آن قليان پُكى !
گر چنين بزمى فراهمكردنيست * اين تو را جز جنّت موعود نيست !