به مژدهاى خبر از شوق ، جان برافشانم * همينقدر كه تو گاهى ز من خبر گيرى
ببوس آن لب نوشآفرين او ، « وجدى » * كه زندگانى جاويد را ز سر گيرى
وادى طلب
چه شد كه موسم گل باغ را صفايى نيست * بساز مرغ چمن شورى و نوايى نيست
از آن ز شيوهء بيگانه خوردهايم فريب * كه راه و رسم تو را باهم آشنايى نيست
چرا ز غير بگيرم سراغ كوى تو را * از آنكه يك سر مو بين ما جدايى نيست
مبند دل به جهان زان كه خانه در ره سيل * كسى نساخت كز آن سستتر بنايى نيست
چو ريختى به زمين خون بىگنه ، هشدار * كه تير آه ستمديدگان هوايى نيست
به جستجوى تو در وادى طلب « وجدى » * چنان گذشت كه از او نشان پايى نيست
نگاه او
خواهى اگر به چشم تو افتد نگاه او * بايد به چشم سرمه كنى خاك راه او
چشمى به حسن پردهنشين وى آشناست * كالودهء گناه نباشد نگاه او
چشم طمع من از لب او بستهام ، ولى * فرياد مىزند دهن بوسهخواه او
جاى شراب كوثرم از جام عشق داد * عمرى بود كه مستم از اين اشتباه او
جز لاله كيست شاهد خونين در اين چمن * تا داغ سينهسوز تو باشد گواه او
گر خوشهچين ز خرمن تو حاصلى نبرد * ايمن مباش از شرر برق آه او
« وجدى » به عذر توبه لبش را گشوده ليك * لبريز آرزوست ، دل پرگناه او
فال حافظ
مراد مىطلبم از تو اى لسان الغيب * مگر كه مشكل من حل كنى به آسانى
تو را به پير خرابات مىدهم سوگند * كه آشكار كنى رازهاى پنهانى
بگو چگونه شد اين كشور بهشتآيين * به دست آتش بيگانه دوزخ ثانى
چرا ز سيرت اسلام راستين بر جاى * نمانده هيچ مگر صورت مسلمانى
جواب داد كه غمگين مباش و دل خوش دار * كه اهرمن نتوان دم زد از سليمانى !