چشم شفاعت
تا خويش را به حسن ادب آزمودهايم * جز درخور محبّت ياران نبودهايم
ما را چه جاى شكوه ز ايّام زان كه ما * آن را كه كشتهايم همان را درودهام
در دل چو نقش غير تو صورتپذير نيست * زنگ ريا از آينهء دل زدودهايم
باب اميد را به رخ ما نبستهاند * تا بر در تو چشم شفاعت گشودهايم
چون بخشش و عطاى تو را كم نيافتيم * پيوسته بر شمارهء عصيان فزودهايم
« وجدى » ز فيض طبع گهرآفرين اوست * گر از حريف گوى سخن را ربودهايم
عمر دوروزه !
صبا چو گشت سحر مشكبيز و غاليهساى * به باغ رفتم و بر گل نظاره افكندم
سؤال كردم از او كز چه روى خندانى * جواب داد به عمر دوروزه مىخندم !