روز هر روز به هنگام سحر * شوم از خانهء ويرانه بدر
تا گه شام به زير خورشيد * درّهاى خشك مرا گشته مقر
هى كنم ريشهء خارى به كلنگ * هى كنم با كجى طالع جنگ
خرّمى از دل من بگريزد * چكّهچكّه عرق من ريزد
تا كه يك پشته فراهم سازم * مرگ بر گردن من آويزد
با هزاران تعب پيچاپيچ * پشتهام چند خرند آخر ؟ هيچ !
اى شود نيست بماند ويران * هر تنورى كه از اين پشته در آن
بر من آتش بفروزند و پزند * قرصهاى شكرين الوان
نيست نان پارهاى از قلب من است * زهرتان باد چو اندر دهن است
نظم اين است و ره دادگرى * كه مرا كار بود خونجگرى
ديگرى كم دود و كم جنبد * سودها يابد بىدرد سرى
ليك در معركه كوشش در زيست * سود من گر برسد نظم آن نيست ؟
قسمتى از منظومهء افسانه
اى فسانه ، فسانه ، فسانه : * اى خدنگ تو را من نشانه
اى علاج دل اى داروى درد * همره گريههاى شبانه
با من خستهدل در چه كارى * چون ز گهواره بيرونم آورد
مادرم سرگذشت تو مىگفت * بر من از رنگ روى تو مىزد
ديده از جذبههاى تو مىخفت * مىشدم بيهُش و محو و مفتون
رفتهرفته كه راه اوفتادم * از پى بازى بچگانه
هر زمانى كه شب در رسيدى * بر لب چشمه و رودخانه
هركجا بانگ تو مىشنيدم