با بهار
بوى تنِ مرداب مىآمد
لاى جگنها بر لبِ برفابهها
آواز مىروييد .
ما و خيال شاخههاى نرگس
با قايقِ سرخِ فلق تا روز رانديم .
سرسبزى آيينهء خورشيد را
در صبح افشانديم .
* ناگاه دستِ ما ز هم در هاىوهوى باد خالى ماند
بىشاخهء نرگس
ناگاه بىخويش
چون تندبادى كز سرِ لاله ربايد برگ و بارش را
شرمندهء خويش .
* اين صبح همچون صبحهاى ديگر و ديگر
- اين صبح كاذب -
ما هم به روى هرچه بوى و باد
دربستيم
بىشاخهء نرگس نشستيم .
* باز از تن مرداب بويى تازه برخاست .
ما و خيال شاخهء نرگس
در ازدحامِ باد تا فتحِ افق پارو كشيديم
اين صبح همچون صبحهايى ديگر و ديگر
صد بار كاذبتر .