رميدهء زيبا
هر شب به ياد زندگى و عمر نابكام * در خلوتى خموشم و پيمانه مىزنم
تا وارهم ز بند گرانبار دردها * « آبى بر آتش دل ديوانه مىزنم »
* * افسرده از گذشتهء خونبار و رازدار * پژمرده چون شكوفهء سرد خزانىام
يكدم چو گل شكفتم و در نوبهار عمر * خون ريخت روزگار به جام جوانىام
* * با ياد آن رميدهء زيبا به شامگاه * آكنده از نياز ، ره خواب مىزنم
مىبينمش شكفته به رؤياى نيمرنگ * « وز دور بوسه بر رخ مهتاب مىزنم »
* * هر شب كه مست و مىزده در خانه مىروم * خندد به روزگار تباهم برادرم
پرخشم و كينهتوز پدر مىكند نگاه * نالد ز بخت دلسيه خويش خواهرم
* * زين راز سينهسوز كسى باخبر نشد * تنها در اين ديار به خويش آشنا منم
« درديست بر دلم كه گر از پيش آب چشم * بردارم آستين برود تا به دامنم
وفا
اگر به خواب ببينم شبى وفاى تو را * بر آن سرم كه به عمرى كشم جفاى تو را
چو ساحلم كه دهد تن به فتنهسازى موج * به جان خويش خريدارم اين بلاى تو را
بر آن پرند بلاخيز سيمگون نازم * گل سياه سر زلف مشكساى تو را
نسيم ، رازِ دلِ بَرّ كى به بحر مىگويد * كجا به غير توان گفت ماجراى تو را
چرا به ديده نسايم به شوق اين اكسير * به بام ماه برد باد ، خاك پاى تو را
بهار طبع مرا جلوهء خزان آراست * گذشت عمر و نديدم دمى وفاى تو را
ناچيز
گفتم كه دلم به غير تو مايل نيست * يكدم ز خيال وصل تو غافل نيست
خنديد و به ناز پيش پايش نگريست * يعنى كه بينداز و برو قابل نيست