بنا به مصلحت روزگار نغمهها عوض مىشود
« كبوترى » به صداى كلاغ نغمه سرود * كه مرغكان دگر را همه شگفت افتاد
چو بر خلاف موازين و رسم ديرين بود * هزار فتنه به پا كرد و دشمنى و عناد
نخست بار خبردار گشت بلبل باغ * به طعنه گفت صداى خوشت مبارك باد
سپس « تذرو » به پيش آمد و ملامت كرد * چرا كه نغمهء نيكوى خويش برده زياد
« كلنگ » نوك به سرش زد كه خاك بر سر تو * « ابو المليح » « 1 » به دو نسبت خيانت داد
قنارى از در خشم آمد و به دو بد گفت * بخواند « چلچله » او را منافق و شياد
هزارها بدوبيراه گفت « بدبدكش » « 2 » * كه از چه كرده فراموش شيوهء اجداد
خلاصه طوطى و تيهو و كبك و هدهد نيز * همه به پيش دويدند با دو صد ايراد
چو كار سرزنش از حد گذشت « سبزهقبا » * بنا به رسم سيادت قدم به پيش نهاد
بگفت از چه خموشى چرا سخن نكنى ؟ * كه كرده بدعت تو شور و زحمتى ايجاد
هرآنچه در دل دارى بگو كه ما گوشيم * كه هست بهر سخن گفتن اين محيط آزاد
مگر نه بينى بلبل نشسته منتظر است * دفاع خويش بيان كن به محضر استاد
كبوتر اين طرف و آن طرف كمى نگريست * چو ديد غير كسى نيست ، راز دل بگشاد
بگفت نغمهسراييدنم به لهجهء خويش * دگر محال بود تا به روز حشر و معاد
براى آنكه محيط و زمانه بد شده است * عقاب و جغد فراوان و كارشان بيداد
و گر كلام مرا موبهموى مىفهمند * ز درد دل نتوانم برآورم فرياد
به محض اينكه برآيد صدايم از حنجر * بيوفتد سروكارم به خنجر پولاد
ولى صداى كلاغان نه درخور فهم است * نه هيچكس بشود زان غمين و نى دمشاد
ز مبهمات كسى سر برون نياورده * نخوانده هيچكسى « قاروقور » را سرواد « 3 »
چه خوب گفته از اين پيش اوستاد سخن * « زبان سرخ سرسبز مىدهد بر باد »
هامش
( 1 ) - « ابو المليح » مرغى است كه در فارسى چكاوك نامند و در تازى « قُبّره » .
( 2 ) - « بدبدك » نامهاى مختلف دارد ( بلدرچين - كرك - سلوى ) . در سمنان بدبدك و در دامغان چون اين مرغك در گندمزارها تخم مىگذارد و بچه مىپرورد ( گندم خيزو ) نامندش .
( 3 ) - « سرواد » به معنى سرود است .