ذكر يا رب يا رب
جدا از چشم او تن در تب و جان بر لب است امشب * شبى كاو را ز پى صبحى نباشد ، آن شب است امشب
ببين بر چنبر كاكل ، رخ آن ماه سنگيندل * مبند اى ساربان محمل ، قمر در عقرب است امشب
جرس در ناله و صبح وداع و جسم و جان در پى * مخسب اى دل كه وقت ذكر يا رب يا رب است امشب
خدا را آسمان لختى عنان صبح درهم كش * كه پنهان با لبش دل را هزاران مطلب است امشب
به هنگام رحيل آهستهتر ران ، ناقه را جانا * كه پاى رفتنم لرزان ز تيمار تب است امشب
ز هجر وصل او امشب ميان گريه مىخندم * كه دستى بر دل و دستى به سيب غبغب است امشب
تو هم افتانوخيزان به كه گويى از قفا اى تن * چو جان پا در ركاب و دل روان با مركب است امشب
دلا ، اى تير آه از سينه سر بركن كه « نيّر » را * سخنها با سپهر و جنگها با كوكب است امشب
فسون نگاه
هر شكارى شود از چنگل شهباز گرفت * جز دو چشمت كه دل از وى نتوان بازگرفت
ز شبيخون سر زلف به هم نازده چشم * سر را هم سپه غمزهء غمّاز گرفت
مشكن اى دوست دلم را كه دگر نايد باز * مرغ وحشى چو ز دامى ره پرواز گرفت
چشم الفت دگر اى هوش مدار از سر من * خوابگاهى كه تو ديدى حشم ناز گرفت
لب لعلت ز خط سبز جهان كرد سياه * ماتم غمزدگان نيك به اعزاز گرفت
جادوانت همه گر سجده برد پيش ، سزاست * كه فسون نگهت پايهء اعجاز گرفت
دل ، غم عشق به صد پرده نهان داشت ز خلق * زلف او باز شد و پرده ز هر راز گرفت
واعظ ار عيب نظربازى ما كرد چه باك * « نيّرا » گوش نبايد به هر آواز گرفت