بنده خود كيست كه با خواجه به انكار آيد * تيغ از او ، بنده از او ، زخم از او ، مرهم از اوست
آنكه در عمر ز ظلمات سكندر مىجست * مژده ، اى خضر كه در زلف خم اندر خم اوست
يا رب آن افعى بىجان به سر دانهء خال * كه رها كرد كه مرغ دل ما را رم از اوست
آنكه دادِ دل ما زان لب ميگون گيرد * خطّ سبز است كه پشت دل ما محكم از اوست
شب سر زلف تو آشفته مگر مستى خواب * كه نسيم سحر امروز مسيحا دم از اوست
بس نه من در طلب آن رخ گندمگونم * كاين سرشتيست كه در آب گل آدم از اوست
لاف زين بيش مزن طعنه به زنّار كشيش * مگر اين طرّهء دستار تو ، زاهد كم از اوست
زاهد از رمز لب و نكته باريكميان * چه تمتّع برد اسرار نهان مبهم از اوست
« نيّرا » دل ز غم دور جهان تنگ مدار * شادى روى حبيبى كه جهان خرّم از اوست
نور ذات ازلى ، مظهر آيات على * كه در احياى مسيحانفسى مريم از اوست
كوس ملامت
زد ننگ عشق كوس ملامت به نام ما * اى پيك غم ببر به سلامت سلام ما
ساقى غم و جهان خم و دل جام و باده خون * جم را خبر دهيد ز بزم مدام ما
چون دور چشم يار به كام است باك نيست * كو دور روزگار نباشد به كام ما
رنگ ريا نبرد ز سجّاده آب نيل * كو آتشى كه پخته كند زهد خام ما
دل را نظر به روزن چشم است روز و شب * تا بو كه سايهاى ز تو افتد به نام ما