ساقىنامه
بيا ساقى اى محرم راز من * حريف كهن عهد دمساز من
از آن آتشين بادهء لعلگون * كه از رشك سازد دل لعل خون
به من ده كه از خود خلاصم دهد * گذر بر سر بزم خاصم دهد
بيا ساقى اى مرهم درد من * وفاگستر و نازپروردِ من
ده آن مى كه مرهم نهد درد را * كند آتشين گونهء زرد را
بده تا كنم چارهء درد خويش * كنم آتشين گونهء زرد خويش
بيا ساقى اى جان فداى تنت * بود تا به كى سرگران با مَنَت
از آن مى كه هوش از سر آرد به در * بده تا كشم يكدو رطل دگر
مگر گيرم از عقل بيگانگى * شوم ايمن از دشمن خانگى
ز زندان تن پاى بيرون نهم * چو ديوانگان سر به هامون نهم
بيا ساقى آن آب آتشوشم * كه ناخورده از بوى او سرخوشم
به من ده كه با سردى روزگار * نمىبينم آب دگر سازگار
بيا ساقى آن كهنه اكسير را * كه ذوق جوانى دهد پير را
به من ده كه چرخم ز جان سير كرد * به دور جوانى مرا پير كرد
بيا ساقى آن آب ديرينه سال * كه دهقان وِرا پرورَد در سفال
بيار و سفال دل آيينه كن * فرا يادم از عهد ديرينه كن
مظهر آيات
گيرم اندر دل پردرد هزاران غم از اوست * داورى پيش كه آرم ؟ كه همه عالم از اوست
شادى خاطر او باده ز ما يكسان است * دل اگر غمزده از دوست و گر خرّم از اوست
خون بده جاى مى كهنه مرا اى ساقى * شادى آنكه غمى تازه مرا هردم از اوست
زلف مشكين تو را كوتهى عمر مباد * گرچه زخم دل آشفتهء ما درهم از اوست