جام جم
در سينه شيشهء دلم از سنگ غم شكست * ياران عنايتى كه مرا جام جم شكست
دست خيال در سر زلفت ز كار ماند * پاى خرد در اين ره پرپيچ و خم شكست
پس فتنههاى خفته كه بيدار شد ز نو * در خواب ناز تا صف مژگان به هم شكست
رفتم كه نقش چهر تو بر لوح دل كشم * در پيچوتاب زلف تو پاى قلم شكست
در گردش زمانه چو شد دور دور ما * پيمان شكست ساقى و پيمانه هم شكست
پاى اميد گر شكند نى عجب « نياز » * آنجا كه دست مردم صاحبقلم شكست
همنفس
پرىرخى كه به دلخستگان وفا نكند * چگونه دل ز جفايش خدا خدا نكند
فريب وعده او خوردم و ندانستم * « هزار وعده خوبان يكى وفا نكند »
هلاك گردش بيگانه دوست چشم توام * اگرچه هيچ نظر سوى آشنا نكند
لبالب است لبش از شراب بوسه ولى * به غير بادهء حسرت به جام ما نكند
رهين منّت آهم كه دامن دل را * به پاس همنفسى يكنفس رها نكند
شكسته گريه مرا در گلو « نياز » ولى * بخندهاى گره از كار بسته وا نكند
دعا
دلم كه شكوه ز دست تو با خدا مىكرد * ميان شكوه نهانى تو را دعا مىكرد
به روى گونهء من اشكها گره مىخورد * كه دل ز كار فروبسته عقده وا مىكرد
براى آنكه بدانى چه مىكشم اى كاش * خدا تو را به يكى چون تو مبتلا مىكرد
خيال وصل تو اى فتنه خواب شيرينيست * مرا دمى غم هجران اگر رها مىكرد
به ياد توست همه لحظههاى هستى من * دل تو كاش كه يكلحظه ياد ما مىكرد
سخن نيوش نهاى ور نه با سرود و غزل * « نياز » با سخن عشقت آشنا مىكرد