شهان و تاجوران را پياده كرد از اسب * نمود رخ چو فروزان ز پيلتن اشقر
بسان ديدهء افعى شد از زمرّد كور * به تيغ زمرّد قامتش هرآنكه كرد نظر
سخن مگوى ز پطر كبير و ناپلئون * كه شاه نادر از اين هر دو بود جنگىتر
به فرّ نادر هرگز نبود ذو القرنين * به جاه نادر هرگز نبود اسكندر
ز جنگ دهلى و آن جنگ هولناك مهيب * من آنچه گويم عقل تو كى كند باور
كه شاه ايران با سى هزار مرد دلير * نمود حمله به سيصد هزار جنگاور
به نام ايزد از آن بحر قهر قهارى * كه زد به خرمن دشمن ز برق تيغ شرر
چو شد شه صفوى مات چون شه شطرنج * دچار گشت ز حيرت چو مهره در ششدر
ز جور افغان از دل كشيده آه و فغان * چنان كه كرد فغانش به قلب سنگ اثر
به پايتخت ز جور زمان و دور فلك * ز دست داد به يكبارگى سر و افسر
ز جيش روم شد اين مرزوبوم مسكن بوم * هماى دولت و اقبال و جاه شد بىفر
طمع به افسر سيروس بست خسرو روس * به بحر سارى افكند كشتىاش لنگر
كه ناگه از سوى مشرق خديو مشرق را * بلند رايت اقبال شد به فتح ظفر
نمود تركمن و روم و روس و افغان را * برون ز ملك ملكشاه و كشور سنجر
هرات و كابل و غزنى گرفت از شمشير * چو از كنام برون كرد سر چو ضيغم نر
عبور مور از آن كوهسار بود محال * كه راند نادر ايرانزمين از آن لشكر
ز سنگلاخجبالى كه لشكر ايران * گذار كرده و پيموده پى به راه گذر
عقاب و طغرل و شاهين و كركس و عنقا * به اوج رفعت آن نارسيده ريخته پر
چه كوهسار همه سر كشيده بر گردون * چه كوهسار همه راز گفته با اختر
چه كوهسار كه سنش به بزم چرخ بلند * شكسته در كف ناهيد چنگ زان ساغر
عبور كرد از اين كوهسار جيش ملك * بسان سيل دمان يا چو بحر پهناور
سراسر آنهمه كهسار زير سم ستور * چو توتيا شد و گرديد تل خاكستر
گذر نمود ز يك هفت خوان اگر رستم * خديو شرق ز صد هفتخوان نمود گذر
شنيدهاى تو كه اسفنديار رويينتن * گشاد بارهء رويينهدژ چو بست كمر
هزارها دژ رويين به راه دهلى بود * كه فتح كرد شهنشه به تيغ خارا در
چه خصمها و چه دربندهاى محكم و سخت * كه كرد لشكر نادر به حمله زير و زبر
رسيد خسرو مشرق به وادى كرنال * كه بود وادى جنگ و جدال و خوف و خطر
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 3555
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٥٥٥