دُرى فروزان « درياى نور » بود به نام * كه بود افسر داراى هند را زيور
چو تاجبخشى با او نمود خسرو شرق * به دست خويش ز سر برگرفت آن افسر
به رسم هديه مران تاج را به شه تقديم * نمود و گفت من اين تاج را نيم درخور
ز روى مهر مرا نواخت نادر شاه * گذاشت افسر شاهى دوبارهاش بر سر
ز تاجبخشى و جانبخشىاش به خسرو هند * حديث بخشش قاآن هبا نمود و هدر
هرآنچه نادر درّ و گهر ز هند آورد * ببرد سوى فرنگ آن ذخيره شاه قجر
دريغ و درد كه نهصد كرور درّ ثمين * به ياوه رفت و ز يكدانهاش نماند اثر
خداى بىسببى ملك را به كس ندهد * جز آنكه هست خداى را مطيع و فرمانبر
چو روز روشن ايران سياه شد چون شب * سياه گشت رخ شمس و تيره گشت قمر
فتاد دولت ايران به خوارى و ذلت * چو گشت آل قجر خودپرست و تنپرور
بسان فرّخى اين چامه گفتهام كه بگفت * « فسانه گشت و كهن شد حديث اسكندر »
بيتى چند از شاهنامهء نادرى
گفتند كه شاه پنج اقليم * نادر شه كيقباد ديهيم
بگرفت چو ملك هند با تيغ * زد رايت بخت بر سر ميغ
از خسرو هند تخت طاوس * افزود به تخت و تاج كاوس
با تخت يكى عروس زيبا * كش تن شده زيببخش ديبا
پا تا به سرش كرشمه و ناز * از غمزهء سحرساز غمّاز
رويش چو بهشت جاودان بود * گر حور بهشت هست آن بود
هيچش سخن از دهان نگويم * ور موى ميان نشان نجويم
از حسن و جمال آيتى بود * از قدّ رسا قيامتى بود
ماهى كه چنين جمال دارد * خون همهكس حلال دارد
تير از مژه ز ابروان كمان داشت * قوسوقزحى ز ابروان داشت
ابرو چو به وسمه تاب مىداد * شمشير به زهر آب مىداد
شاهش چو به روى يك نظر كرد * تيز نگهش به دل گذر كرد
ناز او كه به ماه و مشترى داشت * قوسوقزحى ز ابروان داشت
مشّاطه چو ماه را بزك كرد * شهخال لبش ز بوسه حك كرد