سلطان ولايت
بر باد مده جانا آن طرّهء مشكين را * دربند مكن چندين ، باز اين دل مسكين را
چون جعد تو مىباشد ، خم در خم و چين در چين * از بهر چه مىتابى ، آن گيسوى پرچين را
از پا فكند قدت ، مر سرو و صنوبر را * رونق شكند خدت ، مر لاله و نسرين را
گل خيره و مل تيره ، گردند اگر بينند * آن ساق بلورين را ، وان ساعد سيمين را
تلخ است بتا كامم ، از زهر فراق تو * بازآى كه بوسم باز ، آن دو لب شيرين را
بار غم تو بر دوش ، فرهاد صفت دارم * فرهاد كشد آرى ، بار غم شيرين را
شعر خوش من برخوان ، با نغمهء ناى و نى * تا درنگرى كمتر ، اشعار و دواوين را
رو بندگى از جان كن ، سلطان ولايت را * تا بندهء خود سازى ، مر جمله سلاطين را
ماه دلدار
دل بىساغر آن لعل ميگون * بگو چونى ، بگو چونى ، بگو چون
يقين بىعارض چون ماه دلدار * جگرخونى ، جگرخونى ، جگرخون
اسير طرّهء ليلى وشى را * چو مجنونى ، چو مجنونى ، چو مجنون
تو را بىروى دلبر بينم اى دل * دگرگونى ، دگرگونى ، دگرگون
بدون سوز دل از جمع عشّاق * تو بيرونى ، تو بيرونى ، تو بيرون
مداوا درد عاشق گر توانى * فلاطونى ، فلاطونى ، فلاطون
به من اى نوشلب صد بوسه زان لب * تو مديونى ، تو مديونى ، تو مديون
به فرق فضل افسر « نادرى » تو * از اين طبع چو جيحونى ، چو جيحون