در ره دوست گر نثار آرى * غير جانى نثار نتوان كرد
بر در بارگاه حضرت عشق * به تكبّر گذار نتوان كرد
جز به دريوزگى و فقر و فنا * قصد آن شهريار نتوان كرد
بيدارم مكن
اى همدم و همراز من ! از خواب بيدارم مكن * بگذر از آن راز نهان ، تفتيش اسرارم مكن
نرد محبّت باختم ، رايات عشق افراختم * پروانهسان بگداختم ، زين بيش آزارم مكن
تا عقل در سر داشتم ، دل در رهت بگماشتم * در بىهُشى عيبم مجو ، اى دوست هشيارم مكن
ظاهر بُدم ، باطن شدم ، مشرك بُدم ، مؤمن شدم * دل خالى از اغيار شد ، سرگرم اغيارم مكن
از من مكن جانا گله ، يكدم فزون كن حوصله * زان صددله شد يكدله ، دور از بر يارم مكن
مشتاق ديدارت منم ، سرلوح اسرارت منم * از جان خريدارت منم ، سرگرد بازارم مكن
اى عشق خوش سوداى من ! اى مونس شبهاى من * پوشيده به غوغاى من ، رسوا سر دارم مكن
لب خامش و دل در سخن ، گويد به تو احوال من * كاى نور چشم انجمن ، دل چون شب تارم مكن
وصلت مرا حيران كند ، هجر تو سرگردان كند * خاشاك قهر خويش را ، بر چشم خونبارم مكن