پاى به خلوتگه و داد چو بنهاد * دست ز خود شست و داد مملكت جان
خاتم پيغمبرى به دست تهى كرد * زان كه تهىدست بود اشرف امكان
چون به نهايت رسيد امر نبوّت * فتح ولايت نمود حضرت سبحان
نقطهءبسم اللّه كتاب ولايت * آيت كبراى حق حقيقت قرآن
نفس نبى ، شاهباز اوج خلافت * شخص ولى ، يكّهتاز عرصهء ميدان
بارگاه عشق
ترك ديدار يار نتوان كرد * سرّ خويش آشكار نتوان كرد
كز وصالش تو را ميسّر نيست * از خيالش فرار نتوان كرد
مهر مهروى اختيارى نيست * غير مهر اختيار نتوان كرد
پنجهء با عشق كى توانم زد * شير او را شكار نتوان كرد
روزگار اين پياله داد به ما * گله از روزگار نتوان كرد
بهتر از بار عشق بارى نيست * پشت خالى ز بار نتوان كرد
طمع وصل گل گرت باشد * شكوه از زخم خار نتوان كرد