من از آنروز كه در قيد خم گيسويم * دستپروردهء فرمان و قضاى اويم
تو مينديش كه اين راه به خود مىپويم * تو مپندار كه من شعر به خود مىگويم
تا كه هشيارم و بيدار ، يكى دم نزنم * بر فقيرت اگر از لطف درى بگشايى
دل پژمردهاش از محنت و غم بزدايى * گر به بالين من سوختهدل دير آيى
شمس تبريز اگر روى به من ننمايى * و اللّه اين قالب مردار به هم درشكنم
در آرزوى ديدار
امروز خانهء دل ، نور و ضيا ندارد * جايى كه دوست نبود ، آنجا صفا ندارد
شهريست پر ز آشوب ، كاشانهاى لگدكوب * آن دل كه از تغافل ، شوق لقا ندارد
رندان به كشور دل ، هرجا گرفته منزل * وان مير صدر محفل ، در خانه جا ندارد
شهباز پرشكسته ، افتاده زار و خسته * از دست ظلم جغدان ، يكدم رها ندارد
وان پيشواى مستان ، مرغ هزاردستان * يكسو نشسته خاموش ، شور و نوا ندارد
يوسف كه پيش حسنش ، خوبان بها ندارد * از كيد و مكر اخوان ، قدر و بها ندارد
پيمانهها نهاديم ، پيمان ز دست داديم * در حيرتى فتاديم ، كان منتها ندارد