سراب و فريب
دريغ و درد ، زمان اسب بادپايى داشت * مرا به وادى حسرت رساند و خويش گريخت
به اين گناه كه يكلحظه زندگى كردم * به چاره ميخ تباهى فلك مرا آويخت
* * فسانه بود سعادت چو قصّهء سيمرغ * به هر ديار كه رفتم از او نشانه نبود
به پشت هر در بسته سخن ز من مىرفت * ولى چو در بگشودم كسى به خانه نبود
* * سراب بود محبّت ، فريب بود اميد * در اين سراب و فريب عمر را هدر كردم
شبى فسانهء يك زن ، شبى حكايت دوست * در اين حكايت و افسانه هم ضرر كردم
* * به كينه سدّ ره دشمنان شدم روزى * ز من چو آب گذشتند و سخت خنديدند
چه سود هيكل من ، پيكرى اثيرى بود * كه دوستان وفادار هم نمىديدند
* * به اين اميد نشستم كه شاعر شهرم * چه غم اگر كه كشيدم هماره ناكامى
ولى چو چشم گشودم به طعنه مىگفتند * كه شهرهام سر بازارها به بدنامى
خاكستر
دردا كه تير كودك چرخ از كمان گذشت * دل را دريد از هم و از استخوان گذشت
اندوه ، ابروار ، به دشت دلم گريست * سيل سرشك گشت و كران تا كران گذشت
آن زخم چيره گشت كه نتوان به دل كشيد * وان درد سلطه يافت كه نيشش ز جان گذشت
خاكسترى به جاى در اين دشت تيره ماند * چاوش خواند و از خم ره كاروان گذشت
صبح وداع تيرهتر از شام مرگ بود * اشكى به ديده ماند و سكوت از زبان گذشت