خورشيد تيرهگون شد و مهتاب خون گرفت * بر من همان گذشت كه بر آسمان گذشت
شادى و شعر و شور و شراب و شباب و شوق * رنگ محال بود و ز چشم گمان گذشت
روزى به پير ميكده گفتم كه : « عمر چيست ؟ » * چشمى به روى هم زد و گفتا كه : « هان گذشت »
گفتم كه « عشق چيست ؟ » تهى كرد جام و گفت : * « بر هركسى به شيوهاى اين داستان گذشت »
هربار قاصدى ز ره آمد دلم تپيد * دردا خموش آمد و از آستان گذشت
گريه
بيا بيا ، كه چو ابر بهار گريه كنيم * به دامن سيه روزگار گريه كنيم
به روز گريه بسى خنده كردهايم كه حال * به جاى خنده ، در اين شام تار ، گريه كنيم
چه شهر غمزدهاى ، باز نيست ميكدهاى * براى محتسب اين ديار گريه كنيم
ز دست خود به ستوه آمديم و اى افسوس * مجال نيست كه از دست يار گريه كنيم
به كار عشق بيا مىكشيم و خنده زنيم * به جاى شعر بيا ، زار ، زار گريه كنيم
شب درد
چه دردناك شبى بود
سكوت بود و جنون بود
فضا برادهء آهن
ستاره لكهء خون بود
* غريبى از خم ره رفت
صداى گامش غم . . . غم
طنين به خلوت ره بست