مردان طريق
اين فقيران ز جهانى غم نانى دارند * آن شهانند كه تشويش جهانى دارند
بىنشانند در اين باديه مردان طريق * آرى اين مردم گمنام نشانى دارند
بامى و مطرب و معشوق خوش آنان كامروز * بگذرانند جهان را كه جهانى دارند
پاسبان خفته و شب تيره و گرگان بيدار * نتوان گفت كه اين گلّه شبانى دارند
تا نباشد دم جانپرور جانان « نصرت » * عاشقان را نتوان گفت كه جانى دارند
وفا و جفا
گفتى كه وفا كنم جفا كردى * ديدى كه چه گفتى و چها كردى
گفتى كه مرا به وصل بنوازى * آرى ، گفتى ، ولى كجا كردى
اى دامن تو به دست مشتاقان * دست من از آن چرا رها كردى
جز درد مرا كه بىدوا خواهى * هر درد كه خواستى دوا كردى
كردى نظرى به عاشقان امروز * ديدى كه چه فتنهها به پا كردى
آهسته به گوش يار من آورد * « نصرت » گلهاى كه با صبا كردى
فرياد بينوا
عيش جهان نگر كه چو برق جهان گذشت * تا شادى زمانه بماند و زمان گذشت
نه آنچنان گذشت كه باور كند كسى * باد بهار روزى از اين بوستان گذشت
شد وقت آنكه لاله و من خون دل خوريم * سرسبزى بهار من و ضيمران گذشت
شب تيره ، راه سخت و تو تنها و پاى سست * بانگ دراى دور شد و كاروان گذشت
دور من و تو هم گذرد آخر اى فلان * خوشدل از آن مباش كه دور فلان گذشت
پيرى مرا چو زخم كجك مىدهد خبر * هر روز و شب كه مستى پيل دمان گذشت
ديروز بود قامت من راست همچو تير * و اينك كمان شدهست كه تير از كمان گذشت
درويش را بگوى كه خوش خسب بىكلاه * بيدار دوست باش كه تاج شهان گذشت
حق ، انتقام خلق كشد از شه زمين * فرياد بينوا چو ز هفت آسمان گذشت
حور و قصور چيست كه « نصرت » به عشق دوست * پا زد به هر دو عالم و از اين و آن گذشت