غزلى در شب
به جرم آنكه شبى بزم غير روشن كرد * كفن ز اشك وز خونابه ، شمع بر تن كرد
چنان خراب به ميخانهام كشاند غمت * كه كوزه دست به سر كوفت ، جام شيون كرد
ز سينه ذرّهء آواره گرد غم نزدود * اگر به چشمهء خورشيد پاكدامن كرد
ز تنگچشمى و نيش زبان كس مهراس * كه بند ، دست حوادث به پاى سوزن كرد
چو خم ز سينه خروشيد و خشت بر سر كوفت * به كنج ميكده لولىوشى كه مسكن كرد
در آستان خرابات خاك راه شدم * بسوزد اين دل غافل چهها كه با من كرد
مادر
مادر منشين چشم به ره بر گذر امشب * بر خانهء پرمهر تو زين بعد نيايم
آسوده بيارام مكن فكر مرا هيچ * بر حلقهء اين خانه دگر پنجه نسايم
* * با خواهر من حرف در اينباره مزن چون * او تازهجوان است و تحمّل نتواند
با دايه بگو « نصرت » مهمان رفيق است * تا بستر من را سر ايوان نگشايد
* * فانوس به درگاه مياويز عزيزم * تا دختر همسايه سر بام بخوابد
چون عهد در اينباره نهاديم من و او * فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد
* * پيراهن من را به در خانه بياويز * تا مردم اين شهر بدانند كه بودم
جز راه عزيزان وطن ره نسپردم * جز نغمهء آزادى ، شعرى نسرودم
* * اشعار مرا جمله به آن « شاعره » بسپار * هرچند كه كولى صفت از من برميدهست
او پاك چو درياست ، تو ناپاك ندانش * « گرگ دهن آلوده و يوسف ندريدهست »
* * بر گونهء او بوسه بزن عشق من او بود * يك لالهء وحشى بنشان بر سر مويش
بارى ، اگر . . . . . . . . ! * او عشق من است ، آه . . مياور تو به رويش