گرفت پنجره ماتم
* پريد مرغى در باد
بهسوى جنگل آهن
درون مقبرهء من
كشيد خاطره شيون
* چراغهاى خيابان
تمام پرپر گشتند
سپيده پنجره را شست
كلاغها برگشتند
چه دردناك شبى بود .
منادى
در ظلمت فشردهء يك شام و همناك
يك قطره خون ز حنجرهء مرغ شب چكيد
خارى برست در كف بيراههء كوير
شعر به آسياب دو دندان من لهيد
* در نعرههاى خاموشى و مرگ نعرهها
تيغ سكوت دوخت لبان اميد را
اشكى فتاد و شمع فروريخت و ماه مرد
* اى قصرهاى مات ! كجا شد حماسهها ؟
سردار پير شهر طلاى سياه كو ؟
خورشيد از چه روى نمايان نمىشود ؟