خنك آنكه با حبيبى شب و روز خود سر آرد * كه پس از حبيب ، عالم نبود بجز حبابى
دو محيط زندگانيست شباب و عشق « نصرت » * دل من به عشق زندهست دريغ از شتابى
پيرى و مرگ
خواهى بگوى پيرى و خواهى بگوى مرگ * معنى يكيست گرچه دو لفظاند آن و اين
رنگ شبه گرفت لب لهرمانىام « 1 » * كافور ناب گشت مرا موى عنبرين
رويى كه دى چو لعبت چين بود در شمار * امروز اوفتاده بر او بىشمار چين
امروز هيچم آن شنوا گوش نشنود * نزديك هم نبيند آن دو چشم دوربين
هنگام عيش و دور جوانى نمىگذشت * هرگز به خاطرم كه بود روزى اينچنين
آرى هزار فرق ز پير است تا جوان * چندان كز آسمان به مثل فرق تا زمين
نه من ز همنشين برم امروز بهرهاى * نه بهرهاى ز من برد امروز همنشين
اين است رسم و راه جهان با جوان و پير * گر پور زال باشد و گر پور آپتين « 2 »
با دستبرد چرخ ز مردان روزگار * دستى نماند تا كه برآيد ز آستين
از كار دستبرد مگر پير شد زمان * و زانچه برد و خورد مگر سير شد زمين
بر باد رفت تخت سليمان برو بپرس * بر خاك ريخت آب سكندر بيا ببين
گفتند پيش از اينكه چو ياران كنند ياد * ياران خود ز دور به گوش اوفتد طنين
گفتم چو نيست كس كه مرا ياد آورد * پس چيست اين طنين كه مرا داشته ظنين ؟
نتوان شمرد بيهُده رمزى كه گفتهاند * پيران نكتهسنج و خردمند پيش از اين
در آينه فتاد مرا ناگهان نگاه * شد آينه به كشف حقيقت مرا معين
ديدم سپيد موى و دژم گشته روى خويش * صدگونه چين و آژنگ افتاده بر جبين
و اندر صحيفهء رخ من دست روزگار * نفرين نبشته يكسر بر جاى آفرين
دانستم آنكه مرگ مرا ياد كرده مرگ * اى گوش نيك بشنو از اين مخبر امين
هامش
( 1 ) - لهرمان - اسم پارسى ياقوت سرخ است .
( 2 ) - آپتين - پدر فريدون