دعوى عشق
نيست غم گر به دل از عشق غبارى برسد * كز پس گرد بناچار سوارى برسد
به كمين در پس هر سنگ ببايد بودن * تا مگر روزى از اين دشت شكارى برسد
دعوى عشق كند بلبل و من در عجبم * نالد از گل گرش آسيب ز خارى برسد
گر همه سردهم از دست نخواهم دادن * دستيازم گر از آن طرّه به تارى برسد
عمر ما دستخوش دى شد و ايّام خزان * بايدى عمر دگر تا كه بهارى برسد
چرخ در كار خود از ما و تو سرگشتهتر است * مبر امّيد كز او در تو قرارى برسد
سير گشتيم « كمالى » به خدا زين هستى * بود آيا كه به ما وقت فرارى برسد
نخل برومند
با آنكه بود بىسر و پايى سپر ما * مويى نبرد تيغ حوادث ز سر ما
صد رنگ جهان بر سر ما پيش فروريخت * نگرفت ولى رنگ ز پاكى گهر ما
بىروى تو از ديده ز بس اشك فشانديم * عالم همه آب است به پيش نظر ما
در آتش از آه دل خود عمر گذاريم * سرچشمهء خورشيد بود رهگذر ما
گه در شكن دام و گهى بند قفس بود * گر باز نشد در چمنى بالوپر ما
رفتيم و دگر در طلبش بازنياييم * اى برق مسوزان نفس اندر اثر ما
آن نخل برومند جنونيم كه يكسر * داغ و غم درد است « كمالى » ثمر ما !
در حال بيمارى سروده است
دست بلا و رنج به سختى دگر مرا * از پا فكند و كرده همآغوش بسترا
غير از نهيب دهر نديدم به عمر خويش * يا رب چه شوم بود كه زادم ز مادرا
آخر شد از چه روى چنين سرنوشت من * كاين گونه ناله بايدم از تيرهاخترا
تا بنگرى به خويش نبينم جز اينكه من * با درد همنشينم و با رنج همسرا
با بخت من مباد كسى همدم و قرين * با روز من مباد كسى اندر اين سرا
گويند با نشاط ببايد سپرد عمر * كز هستى آنچه رفت نبايد دگر مرا
پيرى نهاد گرچه غمى بر سر غمان * ليكن از آن ندارم خاطر مكدّرا
كان را سزا كه شكوه ز پيرى كند همى * كو ديده در جوانى روزى نكو مرا