گفتم كه ملك ما شود آباد از اين سپس * رشك اروپ گردد از سعى ما وطن
بنگر كه چون شگفت بداده است امتحان * در علم و در لياقت ايرانى كهن
دانى كه ما چنين ز چه واپس برفتهايم * در پيش چشم مردم دنيا ز مرد و زن
زان رو كه ما نه خود به جهانيم مرد كار * نه مرد كار باز گزينيم ز انجمن
خواهى ز مرد كار گهر بدهمت نشان * گر مرد كار را نتوانى شناختن
آن است مرد كار كه گاه عمل چو كوه * نهراسد از دسيسه و ننديشد از فتن
احكام قاهرانه براند به ملك ليك * با قلب همچو آينه و طينت حسن
بگشايدى دهن به خلافش كس ار به كيد * با مشت آهنش فروكوبدى دهن
نگذاردى به كار كس الّا كه مرد كار * نگماردى به هيچ فن الّا كه مرد فن
گيرد ز دست بىهنران كارهاى ملك * جاى فرشتگان نگذارد به اهرمن
تا بىهنر بداند كش نيستى بها * گيرد پى هنر اگرش بايدى ثمن
بدهد سزاى رهزن و كذّاب تا به ملك * چندين فزون نگردد كذّاب و راهزن
از چنگ رشوه دامن كشور كند رها * چونان كه گفته است خداوند ذو المنن
حكّام با درايت و عادل كند گسيل * در ملك ، تا به ملك نيايد چنين شكن
كشور سوى علوم و صنايع برد كشان * وين سوكخانه را به درآرد از اين حزن
با عقل دوربين و تفكّر صلاح ملك * بشناسد و پديد كند مار از رسن
داند كه غير نام نماند از او به جاى * زان پس كه گشت جانش با مرگ مقترن
موقعشناس و عادل و قانونگذار و راد * بر دوست نيكبين و به بدخواه تيرهظن
روشن كند سياست خود همچو آفتاب * با تيغ پيش عالم و با حرف پيش من
هواى سخن
خيال زلف تو دوشم چنان پريشان كرد * كه با زبان و قلم وصف و شرح نتوان كرد
شدن به كوى تو با پاى عقل مشكل بود * نهاد پا به ميان عشق و كار آسان كرد
شكسته حالى و رنگ من آشكار نمود * غمى كه دل به همه حال از تو پنهان كرد
حديث هجر تو مىرفت و اشك ديدهء من * بيا ببين كه چها با كنار و دامان كرد
به سير روضه و رضوان نياورد بيرون * كسى كه سر ز فراق تو در گريبان كرد
اگر نداشت « كمالى » به سر هواى سخن * دوباره جذبهء حسن تواش سخندان كرد