گفت عارف كه گر خداى ودود * رحمت آرد به هفت نفس عنود
شيخ الاسلام وان فقيه بلد * قاضى آن برنشسته بر مسند
وان امام جماعت واعظ شهر * مرشد آن ذكر گوى خفيه و جهر
وان مدرّس كه در ظهور و خفا * درسها گفت جز ز صدق و صفا
هم به تو رحمت آورد ايزد * رو تو از صدق خويش خواه مدد
زان كه مطرب به نزد بار خدا * نيست شرمندهتر ز اهل و ريا
چونكه ايشان دورويه كار كنند * پيش حق نفس خويش خوار كنند
تو اگر سرفراز اگر پستى * آنچنانى كه آنچنان هستى
بيش از كار خود نخواهى مزد * نه به ظاهر امين ، به باطن دزد
مطرب از صدق خويش وز اخلاص * از عذاب خداى گشت خلاص
گل پژمرده
بلبلى بر سر پژمرده گلى * نغمه سرداد به قلبى سوزان
با نوايى كه هرآن كس بشنيد * دلش خونين شد و چشمش گريان
گفتم اى چهچه تو قوّت جان * وى نوايت طربافزاى جهان
اين همه گل كه شكفتهست به باغ * مر نبينى چو چراغان رخشان
آنهمه غنچه رها ساختهاى * دل به پژمرده گلى داده چسان
گفت بيهوده مدان كار مرا * كه به كار من ، رازيست نهان
اوّلين بار كه از چهچه خود * نغمهها ساختم از پردهء جان
به رخ اين گل ، منقار زدم * پر از اين غنچه نمودم دامان
بود استاد من اين غنچهء گل * بود الهامم از اين قوت روان
بود معنايى بنهفته در او * من شدم از دلوجان عاشق آن
گر هزاران گل ديگر در باغ * بشكفد باد مبارك به كسان
پژمرد اين گل اگر دانم هست * راز او زنده و الهام جوان
لذّت من ز وفادارى خود * هست نز شكل فلان و به همان
در گلستان به تماشا روزى * رفته بودم من شاد و خندان
صد هزاران گل بشكفته در او * فارغ از فكر وى و رنج خزان