حادثات دهر همچون موجها * از پى هم دستهها و فوجها
در ميانه فكر ما چون ناخداست * كه به هرجايى ز دريا آشناست
حال و استقبال و بگذشته زمان * آب اين درياى ژرف بيكران
گفتهاى چون شد زمانى كان گذشت * همچو تيرى كه برون آمد ز شست
آن به پيش ما بود انديشه كن * رهزن عقل خود اندر شيشه كن
آن زمان كو رفت خود همراه ماست * گر كه يك روز است يا خود قرنهاست
جاى ديگر نيست تا آن روزها * رخت خود آنجا برد در اختفا
دان تو آن بگذشته را همچون درخت * ميوهء آن دانش و فرهنگ و بخت
هرچه آن بگذشتگان آموختند * بهر ما آيندگان اندوختند
دانش اين نسل تا هر پايهايست * بهر فرزندان ما سرمايهايست
هركسى كاوش كند بگذشته را * زود يابد دلبر گمگشته را
مىخورم محصول آن روزى كه رفت * ميوهء تخمى كه كشتند و گذشت
هركه را بگذشته و آينده نيست * گرچه با حال است دانم زنده نيست
گر نگيرى وام از بگذشتگان * فاقد آبى شوى چون تشنگان
ملّتى را كز شرف پيشينه نيست * عمر او از شنبه تا آدينه نيست
شوق فرزندان به اوج اعلا * هست از فرّ نياكان شما
گويد اين من شعلهء آن آذرم * گويد آن من زادهء اين افسرم
حبّذا آن شاه فرزند خلف * كو به عزّ باب افزايد شرف
حاصل آن باشد كه در آن سير و گشت * من نمىبينم زمانى كان گذشت
چشمهء انديشه از نوك قلم * گشت جارى زد بر اين كاغذ رقم
از « كمالى » تحفهاى ناقابل است * ارمغان و هديهء اهل دل است
مطرب از صدق خويش
مطربى شد ز كار خويش خجل * شرمساريش بود اندر دل
عارفى را بديد و گفتش باز * كه مرا نيست روى راز و نياز
گنه افزون و روى گشته سياه * نامهام پر ز كارهاى تباه
رو ندارم كه توبهساز كنم * چارهاى كن كه روى باز كنم