شب هجر
دامن از خون دلم پر ز گل رنگين است * آنچه شد حاصل من در غم عشقت اين است
دل ندانم كه شد از عشق كه پامال ، و ليك * اينقدر هست كه دست تو به خون رنگين است
حال ما را به شب هجر تو در بستر خواب * داند آن كس كه ز خوارش همهشب بالين است
من ندانم كه چه كردهست به گيتى فرهاد * كه به هرجا سخن از وى گذرد شيرين است
سخنى روزى از آن حور معنبر گفتم * سالها رفت و مرا باز نفس مشكين است
دل از آن زلف پر از حلقه نشايد بردن * كه شكن روى شكن باشد و چين در چين است
چند گويى كه بود عشق بتان آفت دين * آنچه درمان نتوان يافت « كمالى » دين است
ياد آر ز محنت ما
اى اختر كاخ و كشور جم * تا كى به خلاف ره سپارى
زان دور نشاط و عهد خرّم * آخر چه شود كه ياد آرى
بس مو كه سفيد كردى از غم * كوتاه كن اين سياهكارى
روزى ز وفا و مهر ترسم * اين كجروشى ز سر گذارى
گه نيست ز خاك ما اثر هم * اى آنكه ز بعد ما نهى پا
در ملك وجود شاد و خندان * آباد چو بنگرى و زيبا
سرتاسر اين سراى ويران * چون روى نهى به كوه و صحرا
آزادتر از هواى بستان * ياد آر ز روز محنت ما
وين حالت هولناك ايران * كآگه شود از پدر پسر هم